دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »
***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست
***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »
وقتی تو آمدی پاییز دلم بهار شد ، کویر دلم گلستان شد.
وقتی تو آمدی قلب شکسته ام پر از عشق شد ، زندگی ام پر از طراوت و تازگی شد
تو مانند بارانی بر روی من باریدی و تن خسته و غم زده مرا پر از طراوت عشق کردی
تو مانند گلی در باغچه قلبم روییدی و قلب سوخته مرا گلستان عاشقی کردی
تو مانند مهتابی بر آسمان دلم تابیدی و دل تاریک مرا پر از نور عشق خودت کردی
تو با گرمای وجودت زمستان سرد دلم را گرم گرم کردی
وقتی تو آمدی احساس میکردم دنیا مال من است چون تو دنیای منی
وقتی تو آمدی خوشبختی را با تمام وجود حس میکردم چون تو همان امید زندگیمنی
تو که آمدی مرغ عشقی که در باغ دلم نشسته بود آواز عاشقانه اش را شروع به
خواندن کرد … تو که آمدی گذشته های تلخم همه از صحنه قلبم سوخت و از بین رفت.
تو که آمدی تمام خاطرات گذشته از دفتر دلم سوزاندم ، و همه را از صندقچه قلبم
بیرون ریختم و از یادم بردم!
تو که آمدی عاشقی برایم پر معنا تر از گذشته شد ، کلام دوست داشتن مقدس تر از
همیشه شد ، و داستان لیلی و مجنون برایم واقعی تر از قبل شد!
تو که آمدی تنهایی به عزا نشست ، غم سفر کرد و قلبم به استقبال عشق رفت
وقتی تو آمدی ساحل دریای دلم پر از مروارید و صدف شد ، و دیگر در کنار ساحل تنها
نبودم تو نیز با من بودی
تو که آمدی شبهای شهر ستاره باران شد ، دروازه شهر گلباران شد
تو مانند یک نوای عاشقانه در قلبم نشستی و قلب مرا با آن نوای آرامت پر از محبت کردی
تو مانند پرنده ای در دلم نشستی و با پروازت در آسمان دلم ، به من غرور پرواز به
دشت عشق بخشیدی
تو در دفتر عشقم می مانی و خواهی ماند !
دفتر عشق را همراه با کلام مقدس تو و با تمام خاطرات شیرینی که با هم داشتیم در
صندقچه قلبم میگذارم و کلیدش را به دست حق میسپارم.
نمی خوای شروع کنی؟
نگران چی هستی؟
توکل کن به اون لطیف بزرگ وبا اطمینان کامل حرکت کن.
ومثل اون کوهنورد تنها نباش که یک روز توسرما وبرف زمستون
به سراغ کوه بلند رفت تا ازش بالا بره.
آخه اون بین راه در تاریکی شب لیز خورد وبه پایین پرتاب شد ولی ناگهان طناب دور کمرش محکم شدوبین زمین وآسمون معلق موند و با همه ی توان فریاد زد :
((خدایا کمکم کن))
واز آسمون صدایی شنید که :
((از من چه می خواهی؟))
گفت : ((نجاتم بده))
صدا پرسید :((باور داری میتونم نجاتت بدم))
گفت : ((البته که باور دارم.))
صدا پاسخ داد :((پس طناب رو پاره کن وبه من تکیه کن اطمینان داشته باش مراقبت هستم.))
مرد لحظه ای با خود اندیشید ولی به جای پاره کردن طناب محکم و دو دستی چسبید به اون.
چند روز بعد مردم کوهنوردی رو پیدا کردند که بدنش از طنابی آویزان بود وبه دلیل سرما زدگی مرده بود در حالی که فقط یک متر تا زمین فاصله داشت.
آره عزیز دلم تو همه مراحل زندگی به کسی توکل کن وتکیه کن که مراقبت باشه.
کسی که از همیشه در دسترس باشه همه جا جواب بده وقدرت پشتیبانی از تو رو داشته باشه.
و اطمینان واعتماد داشته باش که اون به طور حتم حمایتت میکنه.
پس بیا همت کنیم و بی دغدغه شروع کنیم.
آخه یک بزرگ مهربون هست که بتونیم بهش دلگرم باشیم
من که توکل کردم بهش
دعا می کنم که هیچ گاه چشمهای کهربایی تو را در انحصار قطره های اشک نبینم وتو برایم دعا کن که ابر چشمهایم همیشه برای تو ببارد
دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم و تو برایم دعا کن که هرگز بی تو نخندم
دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را داردهمیشه از حرارت عشق گرم باشد و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچ گاه در دستی به جز دست تو گره ندهم
من برایت دعا می کنم که گلهای وجود نازنینت هیچ گاه پژمرده نشوند ٬برای شاپرکهای باغچهء خانه ات دعا می کنم که بالهایشان هرگز محتاج مرهم نباشند
من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچ گاه غروب نکند و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی
پس برایم دعا کن ٬ دعا کن
که خورشید آسمان زندگیم هیچ گاه غروب نکند
به چه زبانی بگویم دوستت دارم گلم![]()
![]()
![]()
![]()
بنویس از عشق عزیزم
ای تو نویسنده روزگار ، ای تو عشق موندگار ، ای عزیز دلبرم ، ای نفس جان من
ای تو امید زندگی ، ای هستی دنیوی ، ای مهتاب عشق من ، ای باران خون من
تو که عاشقی ، تو که دلداده ای ، تو که قلبت را به من سپرده ای چرا باید از تنهایی
بنویسی تنهایی راه دیگری است ، تنهایی ساز دیگری است ، تو که عاشقی از عشق
بنویس عزیزم از عشق بنویس تا عاشقان با خواندن متنهایت درس عبرت بگیرند و با
خواندن متنها خون حسادت نسبت به تو در رگهایشان جاری شود خودت را نشان
بده ای عشق من ، با نوشتن کلام مقدس عشق بر روی کاغذ سفید زندگی بنویس از عشق
تا شاعران با خواندن شعرهایت شرمنده شوند ، درمانده شوند ، بازنشسته شوند
تو که معنی عشق پاکی ، تو که مظهر تمام زیبایی هایی ، از خودت بنویس ، از آن
چهره زیبایت بنویس ، بنویس تا آن شعرت واقعی ترین شعر قصه ها شود
عزیزم تنهایی را کنار بگذار ! تا من را داری تنهایی را در کنج دلت آزاد کن
نگذار تنهایی در گوشه قلبت اسیر بماندتو که تمام زیبایی های عاشقی در کنج دلت
خلاصه می شود ، و تمام این زیبایی ها در خانه دل تو دیده می شوند ، چرا باید این
همه زیبایی ها را در خانه دلت اسیر کنی و آنها را ابراز نکنیعزیزم قلبت را
رو کن ، احساست را نمایان کن . بگذار همه ببینند که تو چقدر محشریبنویس از
عشق تا من نیز به تو افتخار کنم ، و به قلبم حسودی کند که چنین عشقی نصیبش
شده است عزیزم هر آنچه می توانی بنویس از کلام مقدس عشقای یار مهربان من ،
ای عشق بی پایان من ، ای شادی این دل من ، ای ساحل دریای من ، ای عاشق
دلچاک من ، ای مهتاب این شبهای من ، ای خورشید روشن بخش من ، ای نور دل
دیده من ، ای سخن هر عشق من ، ای درد بی در مان من بنویس هر چه در دلت
می جوشد ، آن چشمه جوشان دلت را که از عشق می جوشد در تپه عاشقی رها کن ،
تا آن آبهایی که از عشق و محبت در تپه دلت می جوشد در این جان خسته سرازیر
شود و تبدیل به دریایی پر از کلام عشق و عاشقی شودای لیلی من ، بنویس از من
مجنون خسته ، بنویس از این مجنون دلشکسته ، بنویس از من عاشق ، نه از تنهایی
سارق زمانه تنهایی گذشت ، تنهایی رفت و دل در آنجا خانه کرد ، این دل عاشق و
دلسوخته من درآنجا خانه کرد ! از دل من و از دل خودت ، و از خاطرات شیرین
گذشته مان بنویس تا دلم کمی آرام بگیرد بر این عشق پاکمان قسم ، بر این لحظه های
مقدس عاشقی مان قسم که وقتی شعرهای تنهایی تو را میخوانم اشک از چشمانم
سرازیر می شود و شمع امید در دلم خاموش می شود ، میدانم تو که دوست نداری
اشکهای مرا ببینی پس بنویس از عشق تا دلم آرام آرام و امیدوارتر شود!
منتظرم بنویس از همان کلام رویایی
ژ

شب قدر شب خداست که درآن تمام ملائکه و افضل آنها روح به زمین مىآیند و با حضور
در پیشگاه آقا امام زمان(عج) تمام امور را به حضرت تقدیم مىدارند. این شب،
شب اتصال زمین به آسمان است و شب یافتن کلید هستى.
شب قدر، شبى است که در آن تقدیر خلق و اجتماع تعیین و با ارائه به محضر مقدس
حضرت مهدى (عج) صلاحیت آن امور تأیید و یا رد می شود .
شب قدر معادل هزار ماه و یا به عبارتی ۸۴ سال است و هر کس به اندازه قدر خویش
این ارزشهای این شب را درک مىکند.
دراین شب فاصله زمین و آسمان به حداقل مىرسد، دعاى بندگان مستجاب مىشود و درهاى
غفران الهى به روى بندگان باز است.
انسانهایی که قدر و ارزش فرصتها را می دانند با آگاهی از برکت این شب فرخنده،
با تمام وجود به منظور کسب فیوضات الهی تلاش می کنند، روح را صفا داده و خود
را براى درک سرنوشت خوب، روزى حلال و حوادث دلپذیر روحانى و معنوى آماده
می کنند .
شب قدر، شب تقدیر پروردگار است و درعین حال شب تصمیم انسانهایى که مىتوانند در
این شب خود را آماده براى تبعیت از اسلام عزیز و قرآن کریم کنند .
شب قدر، شب بریدن ازغیر خدا و پیوستن به معبود است.
مومنان اين شبها را به راستي قدر ميدارند و با زلال اشك، غبار روح را شست وشو
ميدهند و با نيايش و دعا و تدبر در آيات الهي حلقههاي گسيخته ارتباط خويش با ذات حق
را ترميم ميكنند.
این روزها و شبها مسجد کوفه داغدار می شود و تا ابد رخت سیاه بر تن کعبه میکند.
هنوز هم شب داغدار و سیه پوش علیست.
امشب قرار است چه بر سر قرآن ناطق بیاید؟؟؟
از کعبه ی ولادت تا محراب شهادت فاصله ای از نور بود که طی کرد و همانند بسیاری
از صفاتش منحصر به فرد بود.
اللهم العن قتلة امیرالمومنین علیه السلام.![]()
![]()

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...
کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...
میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود
میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...
انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...
شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما
لطفا برای خواندن بقیه این متن به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید
ادامه مطلب
خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت…
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟!
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای :
او بايد کاملا قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند .
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد .
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد!!!
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟!!
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند !
يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد، از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند، بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد ...
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگيرد : اين همه کار برای يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد !
خداوند فرمود : نمی شود! چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم. او می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج ساله را وادار کند دوش بگيرد.
فرشته نزديک شد و به زن دست زد :اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی !
- بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چيزی شد و به گونه زن دست زد : ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد !!!
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است !
فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟!
خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد : شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا حيرت انگيزند ...
زن ها قدرتی دارند که همه را متحير می کند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند، ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جيغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گريه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ايستند.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، « نه » نمی پذيرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قيد و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و وقتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.
در مرگ يک دوست، دلشان می شکند.
در غم از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند، با اين حال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد.
می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته ای را التيام بخشد.
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند.
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند.
و خداوند بزرگ ، داناي اسرار است …

خدا
وقتی با تو سخن می گویم
پرنده ای را می مانم که بال بر پهنه آسمان آبی و بی کران گسترده است و پرواز می کند.
وقتی با تو سخن می گویم
چونان گلی هستم که گلبرگ هایش زندگی را شکوفا می کند.
وقتی با تو سخن می گویم
موج سرکش ولی پاکی هستم که توفنده از دریا بر ساحل می کوبد.
وقتی با تو سخن می گویم
رنگین کمانی پس از بارانم که با افتخار و پر غرور رنگهایش را نشان می دهد و به رخ می کشد.
وقتی با تو سخن می گویم
گویی همه فرشتگان خدا ما را به نظاره می نشینند و عشق را در آدمی می ستایند.
کلمات نمی توانند عشق مرا به تو بیان کنند یا حتی کم از آن را گویا نشان دهند.
احساس از درون من می جوشد و مرا و هستی مرا در خود غرق می سازد اما هنگامی که می خواهم آن را به تو بگویم ویا بنویسم کلمات یارای آن را ندارند و نمی توانند ذره ای از عمق احساس شگفت انگیز مرا بیان سازند.
شاید رساترین واژه همین عشق باشد پس بگذار یک بار دیگر بگویم بیش از عشق بر تو عاشقم.
العشق، ما العشق و ما ادریک ما العشق
سخن های زیادی در باب چیستی عشق شنیده و خوانده ام. از افسانه های کهن سرزمین ایران تا داستان های عاشقانه دیگر ملل. خود نیز با عاشقان و یا لااقل مدعیان عشق فراوانی سخن گفته ام. هر کس در بیان ماهیت عشق چیزی می گوید؛ یکی روی زیبای معشوق را بهانه عشق می آورد و یکی نجابتش را و آن دیگری ملاحت محبوب را. یکی از سیمین بر بودن و دلربا بودن یار می گوید و یکی از کمالات و حسن درون او. با این همه هیچ عاشقی تاکنون نتوانسته است دلیل کافی بر علت عشقش بیابد یا بر زبان آورد و همه آن چه که برهان عشق و عاشقی می گویند جز بهانه هایی برای کوته کردن زبان دیگران بیش نیست. از همین روی است که درک عشق برای آنان که شیدایی عاشق را می بینند همیشه ناممکن است و گاه برای فراموش کردن معشوق، به عاشق پیشنهاداتی می دهند از آن دست که خسرو به فرهاد داد و او را به کنیزی از کنیزکان شاه که در زیبایی سرآمد و در ملاحت شهره بود حوالت داد و یا خواستند عشق مجنون را به دخترکانی زیباتر و رعناتر از لیلی معطوف سازند؛ ولی آن گاه که فرهاد در پاسخ پیشنهاد خسرو گفت: "کنیز شاه ارزانی خود باد و آشفتگی عشق شیرین را از آسایش در کنار پیشکش شاه هزاران بار بیشتر دوست دارم" خسرو نتوانست دریابد که مگر در شیرین چیست که فرهاد چنین دلداده اوست؟ و یا وقتی مجنون به اطرافیان خود گفت: "باید از چشم مجنون بنگرید تا بدانید که لیلی کیست."
و کیف تری لیلی بعین تری به
سواها و ما طهرتها بالمدامع
"چگونه لیلی را با همان چشمی می نگری که در دیگران می نگری در حالی که چشمانت را با آب چشمانت نشتسته ای؟"
و باز هم دیگران نمی توانستند دلیل شوریدگی مجنون را بیابند و قانع شوند.
عرفای بزرگ ما نیز در تفسیر عشق سخن ها گفته اند و شاید یکی از بهترین آن ها را روزبهان بقلی در عبهر العاشقین اورده است: "ارواح قدسی در بلاد بدایت و در شهرستان عزت نزدیک سرادق حضرت، یکدیگر را دیده بودند و از رویت آثار حق که در روی یکدیگر دیده بودند از تاثیر آن حسن و مشابهت صفات، با هم الفت گرفته بودند و چون در این عالم آیند و به همان چشم یکدیگر را باز بینند، از غلبه اهلیت و تعریف عقل کلّ و قرابت جان با جان در زجاجه قبه صورت از روزنه جان به چشم معارف در جان یکدیگر بینند و به نور فراست یکدیگر را باز شناسند و بر یکدیگر عاشق شوند."
اما من بر این گمانم که هر آن چه عاشقان و عارفان اندر باب عشق و برهان عاشقی گفته اند، جز تخمین های بشری و آن چه روانشناسان امروزین در باره آن گویند جز تفلسف های بی دلیل نیست و عشق و ماهیت آن جز آن کس که عاشق است درنیابد و بیان آن با زبان بشری نتوان کرد. و عجب دارم از آنان که جان آدمی را نشناخته و داغ عشق بر سینه نداشته، برای سوختن جان در کوره داغ و سوزان عشق تفسیر و تعبیر گویند.
فاصله عشق و بی عشقی فاصله دوزخ است با بهشت
فاصله کویر است تا باران
فاصله آتش است تا گلستان
فاصله نمرود تا ابراهیم
فاصله زمین با آسمان
فاصله گِل با دل
و فاصله مرگ است و زندگی
و من همه این فاصله ها را با عشق تو پیمودم
و اینک از عمق وجود و از تمامی هزارتوی قلبم تو را و عشق تو را احساس می کنم
و تو را بدون بهانه، بدون شرط، بدون نیاز دوست دارم
عشقی چنین پر سوز
عشقی که:
احساس را پر کند، فکر را برباید، جان را مشتعل سازد،
گوش نشنود جز او، چشم نبیند الا یار، شامه نبوید جز عطر معشوق،
پا نپوید جز دیار محبوب، بر خاطر نگذرد جز هوای دیدار،
بی تاب نشوی جز به یاد او و آرام نگیری جز به یاد او
بیدار شوی با او و خواب چشمانت را برباید با او
و در رؤیاهایت با او پرواز در آسمان عشق پرواز کنی
و از دل -این بی گناه که هر لحظه در آتش است- برنخیزد جز آه فراق و دوری
بر چنین عشقی که خود نیز به آن باورمند نبودم
عاشقانه سر نهاده ام
بر عاشق هر چه می رود برود
همه دردهای فراق فدای یک لحظه خنده یار
آوای سکوت
گل واژه های عاشقانه فراوانند و هر روز در میان کوچه و بازار، پسرکان و دخترکان به ارزانی آن را بر زبان می آورند، خطاب به آنان که کمتر بهره ای از موهبت ادراک دارند.
و من امروز در میان شوق حیرت افزای دلم به سوی تو، نمی دانم از میان این همه کلمات عاشقانه کدام را برگزینم که شایسته تو و عشق تو باشد و بتواند ساکن حریم دل من را لحظه ای کوتاه تا تنگنای زبان و بیان آورد و سکوت دل را با صدای گلو درهم آمیزد. کدام کلام می تواند تنها بخشی کوچک از احساس درون را بنمایاند؟ واژه های عاشقانه را بسیار دوست دارم اما در برابر عشمت عشق به تو حقیر و ناچیزند.
پس بگذار امروز هم در کویر واژه ها گم نشوم و در جنگل سبز سکوت به تو فکر کنم و روزم را با تو سپری نمایم. بگذار تو آوای دل من را بخوانی که از هزار هزار واژه عاشقی گویاتر است. بگذار از نزدیک ترین جایگاه قلب تو را لمس نمایم.
"در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت، بدوم تا سر کوه. دورها آوایی است،که مرا می خواند.»
دست من نیست، عاشقم.
اگر دوست دارم همیشه در کنار تو باشم، دستانت را بگیرم و بر لبانت بوسه بزنم و غرق در آغوش گرم تو شوم، دست من نیست، عاشقم.
اگر هر روز طلوع خورشید، اولین طلوع تو در قلب و روح مرا یادآور می شود و شب چون به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم، به یاد تو می افتم، دست من نیست، عاشقم.
اگر تو همه زندگی و فکر و ذکر اندیشه و جان من شده ای، دست من نیست، عاشقم.
اگر همه ابرهای جهان بغض اندوهناک خود را در چشم من خالی می کنند و چشمانم همیشه باران را به تو هدیه می دهند، دست من نیست، عاشقم.
اگر لحظه های دور از تو بودن، این همه سخت و جانکاه است، دست من نیست. عاشقم.
اگر کلمات من با تو بوی دیگری می گیرند، واژه ها با تو جان می گیرند، جانم با تو رنگ می گیرد، نیمه شب حضور تو را احساس می کنم و اوج می گیرم و لحظه هایم معطر می شود، دست من نیست. عاشقم.
اگر همه فصل های زندگی من بی تو سرد است و با تو بهاری می شوم، دست من نیست. عاشقم.
همیشه به خاطر داشته باش
یک نفر در این دنیا هست
تمام رؤیاهاش لبخند توست
همه نور دلش، معجزه عشق توست
و حرکت هر پلک چشم تو
زائل کننده همه غم های اوست
تو هیچ وقت تنها نمی مانی
همیشه به خاطر داشته باش
یک نفر در این دنیا هست
که تو اندیشه دائم او هستی
و وقتی زندگی را با ارزش می یابد
که به تو می اندیشد
اینک تو در وجود من در جایگاهی رفیع قرار داری، چون پادشاهی بر تخت سلطنت.
تو بر بلندای خانه قلبم نشسته ای چون عقابی بلند پرواز بر ستیغ قله ای بلند.
شوق دیدارت مرا زنده نگه می دارد
برق نگاهت دلم را نوازش می نماید
یاد تو وجود مرا پر از امید می کند
تمامی وجودم خاکی ناقابل در برابر راه توست
شیرینی سحر آمیز لبخندت تکیه گاه محکم آرامش من است
سبزی پر طراوت سخن گفتنت، جوانه های خوشبختی من است و ترانه حیات من است
هر روز عطش عشق تو را در درونم دو چندان می بینم
مرغ مینای دلم شوق پرواز به سوی تو را دارد
در خیال خود هر روز سر بر پنجره قلب تو می گذارم
سر به شانه ات می نهم تا لذت عاشقی را حس کنم
و این چنین عشق بر عشق می افزایم
اگر عشق نباشد، دنیا ظرفیت خوشبخت کردن انسان را ندارد.
راز مخالفت شدید منابع و متون دینی و برخی بزرگان دین با دنیا و دنیا پرستی نیز در همین عبارت ساده است.
عشق نیز اگر می تواند طعم خوشبختی را به انسان بچشاند - گر چه خود با دشواری های بسیار همراه است - از آن روست که این جهانی نیست.
همدیگر را سیر ندیده جدا میشویم!
پیشانیام در دستانم، شبانه در فکرم.
آنهایی که نامههایمان را زیر و رو کردهاند
تنها نیمی از واقعیت را دیدهاند.
اینک چقدر وفاداریم به همدیگر
یعنی چقدر وفاداریم به خودمان...
یادم باشد حرفی نزنم كه به كسی بربخورد
نگاهی نكنم كه دل كسی بلرزد
خطی ننویسم كه آزار دهد كسی را
یادم باشد كه روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب كین رابا كمتر از مهر و جواب
دورنگی را با كمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سكوت كنم
و برای سیاهیها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم
و از آسمان درس پاك زیستن
یادم باشدسنگ خیلی تنهاست
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن بدنیا آمدم... نه برای تكرار
اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی رادوست دارم
یادم باشد هرگاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی كه به سوی قربانگاه میرود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد میتوان باگوش سپردن به آواز شبانه دورهگردی كه از سازش عشق میبارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد..





