
برای هر روز از ماه، گفتاری كوتاه پیشنهاد شده است. مرور این رازها را در ساعت مناسبی از روز آغاز كنید. گفتار را چند بار تكرار كنید. دفعه اول با صدای بلند بعد آرام تر، بعد به صورت یك زمزمه و سپس در فكرتان تكرار كنید. با هر بار تكرار، بگذارید كلمات با عمق بیشتری جذب ضمیر ناخود آگاهتان شود. به تدریج مفهوم كاملی از این گفتارها را به دست خواهید آورد كه اگر بخواهید آنها را طی یك دوره یاد بگیرید در پایان حقایق ارائه شده با شما یكی خواهد شد. آن صفحه ای كه گفتار روزتان هست طی روز باز كنید در هر فرصت آن را مرور كنید. حتی المقدور آن گفتار را با شرایط واقعی زندگی تان تطبیق دهید. شب قبل از خواب چند بار دیگر گفتارتان را مرور كنید. سعی كنید اثرات مثبت را در تمام وجودتان جذب كنید و بگذارید با ضمیر آگاهتان یكی شود.
روز اول
راز دوستی در تفاوت قائل شدن میان دوستان است، صداقت را به چاپلوسی و صمیمیت را به لبخندهای تصنعی ترجیح بده.
روز دوم
راز دوستی در آن است که برای یافتن دوستان صمیمی باید اول خودت یک دوست باشی.
روز سوم
راز دوستی در توقع نداشتن از دیگری است، نسبت به دیگران آزاده رفتار کن.
روز چهارم
راز دوستی در قسمت کردن شادی ها با دیگران است.
روز پنجم
راز دوستی در این است که بیشتر گوش کنی تا دیگران را وادار به شنیدن کنی.
روز ششم
راز دوستی در این است که در خوشبختی دیگران نه فقط با حرف بلکه با عمل سهیم باشی.
روز هفتم
راز دوستی در دوست داشتن بی قید و شرط دیگران است
ادامه مطلب :
ادامه مطلب
هر روز در دنیای کوچک و شاید کثیف انسانها ، اتفاقاتی رخ می دهد که می توان به کثیفی برخی انسا نها و دنیای آنان پی برد متن زیر واقعیتی از این دنیاست . سارا 25 ساله دانشجوی رشته پزشکی دختری با هوش ، با استعداد و زیبا ، او در حال تحصیل در رشته مورد علاقه خود بود، روزهای زندگی برای او متفاوت از دیگری بود ،همیشه سعی می کرد در زندگی خداوند را یک دوست بداند . روزهای را که در دانشگاه درسی نداشت به کتاخانه برای مطالعه می رفت . یک روز ظهر، سارا پس از خوردن ناهار و خواندن نماز با پویشدن مانتوی که مادر بزرگ در روز تولد برای وی خریده بود، منزل را به مقصد کتابخانه ترک کرد . سارا در کنار خیابان به انتظار تاکسی ماند تا به کتابخانه برود او مدتی تحمل کرد اما تاکسی نیامد ، به ناچار سوار اتومبیلی شد که جلوی پایش ایستاد . راننده جوان به وی نگاهی کرد و لبخندی زد ،اما سارا مفهوم آن لبخندرا نفهمید. کمی جلوتردو مرد دیگر سوار آن اتومبیل شدند یکی کنار سارا و دیگری کنار راننده جوان. اتومبیل به راه خود ادامه داد چند دقیقه بعد مردی که کنار سارا نشته بود خود را به وی نزدیک کرد و ناگهان چاقوی را در پهلوی او فشار داد . مرد به وی گفت خونسرد باشد و دست از پا خطا نکند که ممکن است چاقو را در پهلویش فرو کند . سارا ترسیده بود و نمی دانست باید چه کاری انجام دهد . اتومبیل وارد خیابانی شد که به جاده خارج از شهر منتهی می شد . با خارج شدن از شهر نگرانی سارا دو چندان شد ،ترس و گریه والتماس های او بی فایده بود ، گویی در قلب آن سه مرد هیچ خدایی وجود نداشت . مرد کنار راننده به عقب نگاهی کرد و با خنده ای بلند دستی به صورت سارا کشید و به لبان خود رساند و به وی گفت نگران نباشد کار ما کوتاه است. از او پول ، طلا و کارت های بانکی و هر چیزی قیمتی که داشت گرفتند. اتومبیل در کنار جاده نزدیک نیزاری توقف کرد ، پشت نیزار چند در درخت وجود داشت، شخصی که چاقو در دست داشت آنجا را جای مناسب دانست . پس از گذشتن از نیزار از سارا خواستند که لباسها را از تنش بیرون بیاورد ، او با دستان و بدنی لرزان قبول نکرد و تنها اشک می ریخت و التماس می کرد ،اشک وی منجر به سختی نفس کشیدنش شده بود . راننده جوان به وی نزدیک شد او را گرفت تا مانتوی را که هدیه تولدش بود از تنش بیرون بیاورد ، اما سارا مقاوت کرد و در یک لحظه با گازگرفتن دست او به سمت جاده گریخت ، هر سه مرد به دنبالش دویدند، چند لحظه بعد صدای مهیب ترمز اتومبیلی سکوت جاده راشکست. سارا دیگر زنده نبود تا کسی به او تجاوز کند . چهار ساعت بعد عاملین این فاجعه در مقابل افسر پلیس مورد باز جویی قرار گرفتند .
جملات بسيار زيبايي در انتظار شماست ....
پر معنی ترین کلمه "ما" است
آن را بکار ببندیم
عمیق ترین کلمه "عشق" است
به آن ارج بنهیم
بی رحم ترین کلمه "تنفر" است
آن را از بین ببریم
سرکش ترین کلمه "هوس" است
با آن بازی نکنیم
خود خواهانه ترین کلمه "من" است
از آن حذر کنیم
ادامه مطلب
دختـری با مادرش در رختخواب
درد و دل می کرد با چشمی پر ز آب
گفت مادر حالم اصلا ً خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست
گو چه خاکی را بریزم بر سرم
روی دستت باد کردم مادرم
سن من از 26 افزون شده
دل میان سینه غرق خون شده
هیچکس مجنون این لیلي نش
شوهری از بهر من پیدا نشد
غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته
مادرش چون حرف دختر را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت
دخترم بخت تو هم وا می شود
غنچه ی عشقت شکوفا می شود
غصه ها را از وجودت دور کن
این همه شوهر یکی را تور کن
گفت دختر: مادر محبوب من
ای رفیق مهربان و خوب من
گفته ام با دوستانم بارها
من بدم می آید از این کارها
در خیابان یا میان کوچه ها
سر به زیر و با وقارم هر کجا
کی نگاهی می کنم بر یک پسر
مغز یابو خورده ام یا مغز خر؟
غیر از آن روزی که گشتم همسفر
با سعید و یاسر و ایضا ً صفر
با سه تا شان رفته بودیم سینما
بگذریم از ما بقیه ماجرا
یک سری، هم صحبت یاسر شدم
او خرم کرد، آخرش عاشق شدم
یک دو ماهی یار من بود و پرید
قلب من از عشق او خیری ندید
مصطفای حاج قلی اصغر شله
یک زمانی عاشق من شد بله
بعد هوتن یار من فرهاد بود
البته وسواسی و حساس بود
بعد از این وسواسی پر ادعا
شد رفیقم خان داداش المیرا
بعد او هم عاشق مانی شدم
بعد مانی عاشق هانی شدم
بعد هانی عاشق نادر شدم
بعد نادر عاشق ناصر شدم
مادرش آمد میان حرف او
گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو
گرچه من هم در زمان دختری
روز و شب بودم به فکر شوهری
لیک جز آنکه تو را باشد یک پدر
دل نمی دادم به هر کس این قدر
خاک عالم بر سرت، خیلی بدی
واقعا ً که پــوز مـــادر را زدی


