سلام به دوستان عزیزی که به وبلاگ من حقیر سر میزنید ونظر نمیزارین![]()
من چند وقت نبودم . چون داشتم ۱ چیز زیبا اماده میکردم که باید دانلودش کنید فایلش زیاد نیست حدود ۵۰۰ کیلو بایت هم نمیشه ولی خیلی زیباست به نفع شماست که بردارین چون تجربه من هستش تو چند سال اخیر.بعضی نوشته هاش از روی ۱ کتاب زیباست که دلم نیومد بیخیالش بشم
در ضمن پسوردش اسم وبلاگ منه
dosetdaramkhanomi
![]()
![]()
نظر یادتون نره![]()
![]()
![]()
![]()

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست
می داشت دخترک به بیماری سختی مبتلا شد
پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد،
هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد
ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد
سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی
برگردانند ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است
و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در
حرکت هستند همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود
مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش
استپدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد
از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود،
اشکهای تو آن را خاموش می کند وهر وقت تو دلتنگ می شوی،
من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه گیر می شوم
نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.

چشم به راهی هم بد دردیه... عاشق بودن هم خیلی سخته
و سختر از هر چی عاشق موندنه... نمیدونم حالا
که نیستی خودمو قربونی کی بکنم
ناز نگاه چه کسی رو بکشم... سوزوندی قلبمو باور کن
فکر میکنی من چقدر تحمل دارم... آره من
عهدی باهات بستم که تا ابد بهت وفادار بمونم
ولی دیگه چه فرقی میکنه... دیگه نیستی عهد شکن من
ولی قلبت که هست... قلبت تو سینه من می طپه
خیلی دوست داشتم بدونم حالا چه حالی داری
اصلا دوسم داشتی؟! میدونم پشیمونی از اینکه
به من دل سپردی... شاید هم پشیمونی که چرا
با قلبم با احساسم این جوری بازی کردی
چه فایده از گلایه... تو که نیستی و من باید زندگی کنم
من باید پر بگشایم از این همه دلتنگی... چی! نشنیدم
عاشق بشم دوباره... نه عزیز اگه عاشقی اینه
همین یه بار بسه... می خوام زندگی کنم فارغ از
هر گونه عشق زمینی... تنها یه عشقه مه می مونه
اونم عشق به خداست... تو رفتی و من توی
این تنهایی بیشتر خدا رو شناختم
نمیدونی دیونه ات بد جوری عابد شده
عشق تو اگه حسن خوبی داشت اونم این بود
که من با خدا بیشتر آشنا کرد... کجا می خوای
بری حرف آخرمو نگفتم: مگه تو نبودی که می گفتی
آدم یه بار متولد میشه... یه بار عاشق میشه
یه بار هم می میره... بگذریم میدونم جوابی نداری
معنی حرفاتو فهمیدم.. حرفات لالایی شیرین برای عاشقت بود
سلام تک ستاره ی شبهای تارم
دلم برات خیلی تنگ شده... آخه تا کی
چشم به آسمون تنهایی بدوزم... مگه من
چند سال زنده هستم... تو نمیدونی من
چه دردهایی را دارم تحمل میکنم چرا باید تنها باشم؟
مگه عاشق تو بودن هم باید همراه تنهایی باشه
نمیدونم چی بگم از وقتی که رفتی فقط دارم
با حروف الفبا بازی میکنم تا یه جوریی
خودمو گول بزنم تا کمتر بهت فکر کنم
ولی تا می خوام از خودم بگم نمیشه فقط
قلمم به سوی نوشتن از تو سوق بر میداره
چه زود از یادت رفتم... یادمه کسایی که
عاشق بودن می گفتن: کسی که واقعا عاشقت باشه
یه روز بر می گرده... ولی تو هنوز برنگشتی
و آرزوی دیدن دوباره ات را از دلم بیرون کردی
چرا من ؟ مگه من بد بودم واست؟
درسته عشقو با تو شناختم... ولی قصه عشقو
با غصه در وجودم رها کردی... من هنوز
باور ندارم تو رو ندارم
من منتظرت می مونم با اینکه میدونم
هیچ وقت سراغی از من نمی گیری


