روزي دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسيدند:
" فاصله بين دچار يك مشكل شدن تا راه حل يافتن براي حل مشكل چقدراست؟"
استاد اندكي تامل كرد و گفت:
"فاصله مشكل يك فرد و راه نجات او از آن مشكل براي هر شخصي به اندازه فاصله زانوي او تازمين است!"
آن دو مرد جوان گيج و آشفته از نزد او بيرون آمدند و در بيرون مدرسه با هم به بحث و جدل
پرداختند. اولي گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت اين بوده است كه بايد به جاي روي زمين
نشستن از جا برخاست و شخصا براي مشكل راه حلي پيدا كرد. با يك جا نشيني و زانوي غم در
آغوش گرفتن هيچ مشكلي حل نمي شود. "
دومي كمي فكر كرد و گفت:" اما اندرزهاي پيران معرفت معمولا بارمعنايي عميق تري دارند و به
اين راحتي قابل بيان نيستند. آنچه تو مي گويي هزاران سال است كه بر زبان همه جاري است و
همه آن را مي دانند. استاد منظور ديگري داشت."
آندو تصميم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معناي جمله اش را بپرسند. استاد با ديدن مجدد
دو جوان لبخندي زد و گفت:
" وقتي يك انسان دچار مشكل مي شود. بايد ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتي است كه انسان در مقابل كائنات و خالق هستي زانو مي زند و از او مدد مي جويد.
بعد از اين نقطه صفر است كه فرد مي تواند برپا خيزد و با اعتماد به همراهي كائنات دست به
عمل زند. بدون اين اعتماد و توكل براي هيچ مشكلي راه حل پيدا نخواهد شد. باز هم مي گويم
فاصله بين مشكلي كه يك انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بين زانوي او و زميني است كه برآن
ايستاده است!"
"خداونداما نمی توانیـم به درگاه تـو دعا کـنیم تا جنگ را پایان بخشی،زیرامی دانیـم دنیا را به ایـن شکـل آفـریده ای و انسان خود قادر است جادۀ صلح را هموار کند."
"خداوندا ما نمی توانیم دعا کنیم قحطی و گرسنگی را از بیـن ببـری،زیرا مـنابعی به ما عـطا کرده ای که در صـورت استفادۀ عاقلانه از آن می تواند تمام دنیا را تغذیه کند."
"خداونداما نمی توانیم دعا کنیم تبعیض نژادی را ریشه کن کنی، زیرا به ما دیدۀ بصیرت داده ای تا بتوانیم خوبی ها ی تمام انسانها را ببینیم."
"خداوندا ما نمی توانیم به درگاهت دعا کنیم به ناامیدی هایمان پایان بخشی،زیراتوانایی از بین بردن نابسامانی ها را به ما عطاکرده ای."
"خداوندامانمی توانیم دعاکنیم بیماری را ریشه کن کنی،زیرابه ماقدرت تفکرداده ای تابه وسیلۀ آن راه علاج بیماریها راکشف کنیم."
بنابراین به درگاهـت دعا خواهـیم کرد،به ما شـهامـت،قـدرت،اراده،آگاهی ،عـزمی راسـخ،صبـر،ایـمان وتاب تحمـل سخـتی ها را عطا کنی تا دیگـرلازم نباشـد بگوییـم،خدایا ما را به آرزوهایمان بـرسـان
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود. موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باشد ... اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »! مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.» ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.» موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد. سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟ در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد.. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند. او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .» مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد. اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد. روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.
حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
نتيجه : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن ؛ شايد خيلي هم بي ربط نباشد ...!!
سال هاي سال بود كه دو برادر در مزرعه اي که از پدرشان به ارث رسيده بود با هم زندگي ميکردند. يک روز به خاطر يک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زياد شد و كار به جايي رسيد كه از هم جدا شدند.
از دست بر قضا يک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتي در را باز کرد، مرد نجـاري را ديد. نجـار گفت: من چند روزي است که دنبال کار مي گردم، فکرکردم شايد شما کمي خرده کاري در خانه و مزرعه داشته باشيد، آيا امکان دارد که کمکتان کنم؟
برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من يک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسايه در حقيقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و اين نهر آب بين مزرعه ما افتاد. او حتماً اين کار را بخاطر کينه اي که از من به دل دارد، انجام داده است .
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداري الوار دارم، از تو مي خواهم تا بين مزرعه من و برادرم حصار بکشي تا ديگر او را نبينم.نجار پذيرفت و شروع کرد به اندازه گيري و اره کردن الوار.
برادر بزرگ تر به نجار گفت: من براي خريد به شهر مي روم، آيا وسيله اي نياز داري تا برايت بخرم؟نجار در حالي که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چيزي لازم ندارم !
هنگام غروب وقتي کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاري در کارنبود. نجار به جاي حصار يک پل روي نهر ساخته بود !!!
کشاورز با عصبانيت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي؟
در همين لحظه برادر کوچک تر از راه رسيد و با ديدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روي پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي کندن نهر معذرت خواست.
وقتي برادر بزرگ تر برگشت، نجار را ديد که جعبه ابزارش را روي دوشش گذاشته و در حال رفتن است...کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد.نجار گفت: دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست که بايد آنها را بسازم
زني با لباسهاي كهنه و نگاهي مغموم، وارد خواروبار فروشي
محل شد وبا فروتني از فروشنده خواست كمي خواروبار به او بدهد.
وي گفت كه شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند، كودكانش هم بيغذا ماندهاند.
فروشنده به او بياعتنايي كرد و حتي تصميم گرفت بيرونش كند.
زن نيازمند باز هم اصرار كرد. فروشنده گفت نسيه نميدهد.
مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد
به فروشنده گفت: ببين خانم چه ميخواهد خريد او با من.
فروشنده با اكراه گفت: لازم نيست، خودم ميدهم!
- فهرست خريدت كجاست؟ آن را بگذار روي ترازو،
به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر !
زن لحظهاي درنگ كرد و با خجالت، تكه كاغذي از كيفش درآورد
و چيزي روي آن نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت.
همه با تعجب ديدند كه كفه ترازو پايين رفت.
خواروبار فروش باورش نميشد اما از سرناباوري، به گذاشتن كالا
روي ترازو مشغول شد تا آنكه كفهها با هم برابر شدند.
در اين وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوري، تكه كاغذ
را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته است.
روي كاغذ خبري از فهرست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود كه نوشته بود:
اي خداي عزيزم! تو از نياز من باخبري، خودت آن را برآورده كن.
فروشنده با حيرت كالاها را به زن داد و در جاي خود مات و مبهوت نشست.
زن خداحافظي كرد و رفت و با خود انديشيد:
فقط خداست كه ميداند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است...
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.
برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.
شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی »را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند
طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.
آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.
شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.
ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...
همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.
ببر رفت و زن زنده ماند..
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.ا
زپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...
قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد:
همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که
حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند .
بچه ها این مطلب رو از یکی از بچه ها گرفتم واقعیت هم داره
این مطلب و به زبان رفیقم می نویسم
شاید تحمل خواندن این مطلب را نداشته باشید ولی بد نیست که بخوانید!!تلاش پسركی 12 ساله برای نجات مادرش از تن فروشی
غالبا"این منم كه بدنبال خبر و ماجرا می روم ولی گاهی هم خبر و ماجرا به سراغم می آید! مثل این ماجرا كه با یك s.m.s اشتباهی به سراغم آمد!
ده دوازده روز قبل پیامكی روی تلفن همراهم گرفتم كه «فوری با من تماس بگیر! مهمه!» شماره آشنا نبود اما بهتر دیدم تماس بگیرم.پسركی جواب داد و قبل از هر چیز حرفهایش را قطار كرد.گفت:«من امین پسر سیمین هستم. (اسامی را تغییر داده ام). این s.m.s رو برای همه اسمهایی كه توی موبایل مامانم بود فرستادم تا به همه مشتریاش بگم تو رو خدا دیگه بهش زنگ نزنید.»
راستش فكر كردم شاید مادرش،فروشنده یكی از مغازه های محل باشد! اما یادم نمی آمد شماره ام را به فروشنده ای داده باشم.پرسیدم:« مادر شما چی میفروشن پسرم؟»كمی مكث كرد.بعد با خجالت و آرام گفت: «تنش رو!» اول شوك شدم.اما زود مسلط شدم و كمی آرامش كردم و بهش اطمینان دادم مادرش را نمی شناسم و شماره را اشتباه گرفته است.اما از چیزی كه پسرك درباره مادرش گفته بود،هنوز بهت زده بودم.«تنش رو می فروشه»! باقی حرفهایش را دیگر نمی شنیدم. اما دست آخر چیزی گفت كه یقین كردم باید او را ببینم!
امین یك پسر «ایرانی» است.ایرانی. این را حتی برای «یك لحظه» هم فراموش نكنید.هنوز نمی دانم این پسر، چرا اینقدر زود بمن اطمینان كرد؟ گرچه اطمینانش بیجا نبود و من واقعا" به قصد كمك به دیدنش رفتم. و اگرچه بعد از حدود ٩ روز،هنوز هیچ كمكی نتوانسته ام به او و خانواده اش بكنم.با اجازه خودش، ماجرا و اسامی را با مختصری «ویرایش و پوشش» نقل می كنم تا نه اسمها و نه مكانها،هویت او را فاش نكند.پس امین یك اسم مستعار است برای پسری كه مرا «امین» خود و امانتدار رازهایش دانست.پسری كه بعدا"دلیل اعتمادش را گفت:«صدای شما، یه طوری بود كه بهتون اعتماد كردم.با اینكه چندتا مرد دیگه ای كه بهم زنگ زدن،فحش دادن و داغ كردن، اما شما عصبانی نشدین و آرومم كردین.همون موقع حس كردم نیاز دارم با یك بزرگتر حرف بزنم!یكی كه مثل پدر واقعی باشه.بزرگ باشه نه اینكن هیكلش گنده شده باشه!» حس كردم پسرك باید خیلی رنج كشیده باشد كه اینطور پخته و بزرگتر از سنش بنظر می آید. امین حدود ٢ ماه پیش فهمید مادرش، شروع به «تن فروشی» كرده است! مادرش كه «یك تنه» سرپرستی او و خواهر كوچكترش را برعهده دارد و زن جوانی است كه امین می گوید «زنی معصوم مثل یك فرشته» است.اما اگر شما جزو جمعیت پانزده میلیونی فقیر این مملكت نیستید، لابد اینجا و آنجا «شنیده اید» كه در این سرزمین، «خط فقر» به چنان جایی رسیده كه فرشته های بسیاری به تن فروشی مجبور شده اند! امین از روز اولی كه مادرش بالاخره مجبور شد خودفروشی كند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه رفت،خاطره سیاهی دارد.می گوید «خاطره سیاه»! و این تركیبی نیست كه یك بچه ١٢ ساله به كار ببرد، حتی اگر مثل او «باهوش و معدل عالی» باشد! اما غم، همیشه مادر شعر است.اندوه،مادر سخنانی است كه گاه به شعر شبیه اند! و گاه خود شعرند..
امین گفت آن روز مادرش دیگر ناچار بود، زیرا «هیچ هیچ هیچ راهی برای سیر كردن من و خواهر ٨ ساله ام سراغ نداشت»!
مادر بیچاره و مستأصل،پیش از رفتن به خیابان و شروع فحشاء، حتی نماز هم خوانده بود و این طنز سیاه روزگار ماست. او كلی با خدایش حرف زده و نجوا كرده بود! شاید از خدا اجازه خواسته تا این گناه ناگزیر را انجام دهد! یا شاید پیشاپیش استغفار و توبه كرده! كسی نمی داند! شاید هم خدایش را سرزنش می كرده است!كاش می شد فهمید او با خدا چه ها گفته است؟ در شبی كه قصد كرده برای نجات فرزندانش از زردی و گرسنگی، به آن عمل تن دهد.این سئوال بزرگ همیشه در ذهن من هست كه او با خدا چه ها گفته است؟
بعد به قول امین با دلزدگی و اشكی كه تمام مدت از بچه هایش پنهان می كرد،كمی به خودش رسید و خانه و خواهر كوچكتر را به امین سپرد و رفت! امین مطمئن شده بود مادرش تصمیم سخت و مهمی گرفته است.چون در آخرین نگاه،بالاخره خیسی چشمان مادر بیچاره را دید.
چند ساعتی گذشت. خواهرش خوابید ولی امین با نگرانی،چشم براه ماند: « حدود ١٢ شب مامانم كلید انداخت و اومد تو! ظاهرش خیلی كوفته و خسته تر از وقتای دیگه ای بود كه برای پیدا كردن كار یا پول یا خریدن جنس قرضی بیرون می رفت و معمولا" سرخورده و خسته برمی گشت. مانتوش بوی سیگار می داد.مادرم هیچوقت سیگار نمی كشه.با اینكه نا نداشت،ولی مستقیم رفت حمام. رفتم روسری و مانتوشو بو كردم. مطمئن شدم لباسهاش بوی مرد میدن.از لای كیفش یه دسته اسكناس دیدم! با اینحال یكهو شرم كرده.از اینكه درباره مامان خوبم چنین فكر بدی كرده ام، خجالت كشیدم.گفتم شاید توی تاكسی،بوی سیگار گرفته باشد!گفتم شاید پولها را قرض كرده باشد! اما یكهو از داخل حمام،صدای تركیدن یك چیز وحشتناك بلند شد. بغض مامان تركید و های های گریه اش بلند شد...»
دو جوان كه در آن شب، فقط به اندازه اجاره ٢ماه خانه خانواده امین، گراس و مشروب و مخدرمصرف كرده بودند،طبیعتا" آنقدرها جوانمرد نبودند كه از یك «مادر مستأصل» بگذرند و او را بدون آزار و با اندكی كمك و امیدبخشی از این كار پرهیز دهند.
امین از آن شب كه مادر را مجاب كرد با او صادق باشد و همه چیز را از او شنید،دنیای متفاوتی را پیش روی خود دید. بقول خودش این اتفاق،یك شبه پیرش كرد.او دیگر نه تمركز درس خواندن دارد و نه دلزدگی و بدبینی،چیزی از شادابی یك نوجوان دوازده ساله برای او باقی گذاشته است.امین آینده ای بهتر از این برای خواهر كوچكش نمی بیند كه روزی،به زودی، او نیز به تن فروشی ناگزیر شود.
چند بار؟ چند بار كبودی آزار مردان غریبه را روی بازوها و پای مادرش دیده باشد،كافی است؟ چند بار دیوانه شدن و به خروش آمدن مادرش را دیده باشد، كافی است تا چنان تصمیمی بگیرد؟ امین كلیه خود را به معرض فروش گذاشته است.اما می گوید تا می بینند بچه ام،پا پس می كشند و گواهی از بزرگترهایم می خواهند:«نه! اینطور نمی شه!»امین می خواهد بداند آیا می تواند كار بزرگتری بكند؟ كاری كه مادر فرشته خو و خواهركش را، برای همیشه از این منجلاب نجات بدهد؟
او واقعا" دارد تحقیق و بررسی می كند كه آیا می تواند اعضای بدنش را تك به تك پیش فروش كند؟ و آیا می تواند به كسی اطمینان كند كه امانتدارانه، بعد از مرگش، اعضایش را تك به تك به بیماران بفروشد و پولشان را بگیرد و با امانت داری به مادر و خواهرش بدهد؟و اینكه چگونه مرگی، كمترین آسیبی به اعضای قابل فروشش خواهد رساند؟ تصادف؟ سم؟ سیم برق؟
شاید برای یافتن آن فرد امانتدار، او حاضر شد راز بزرگش را بمن بگوید.منی كه كشش درك انجام چنین كاری را از یك پسربچه نداشتم تا آنكه از نزدیك دیدم.و وقتی دیدم، آرزو كردم كه ای كاش روزگار از شرم این واقعه، به آخر می رسید.
از او خواسته ام فرصت بدهد شاید فكری كنم.شاید راهی باشد.از وقتی كه با حرفه ام آشناتر شده،اصرار دارد خودم این مسئولیت را قبول كنم و «وكیل بدن» او شوم! خودش این عبارت را خلق كرده. «وكیل بدن»! ذهن این پسر دوست داشتنی، سرشار از تركیبهای تازه و كلمات بدیع و زیباست.
در شروع،سئوالم این بود كه امین ١٢ ساله كی و چطور بغضش را فریاد خواهد زد؟ و حال می پرسم وقتی بغض او و امثال او تركید،این جامعه ما چگونه جامعه ای خواهد شد؟و چه چیزی از آتش خشم فریاد او در امان می ماند؟ذهنم بیش از گذشته درگیر این نوع «بدن فروشی» شده و كار این پسر را، یك فداكاری «پیامبرانه» می دانم كه پیام بزرگی برای همه ما و شما دارد.این روزها دایم دارم به راهها فكر می كنم.آیا راهی هست؟
واقعا دردناک این چه جامعه ای هستش ما داریم ؟
سلام به دوستان عزیزی که به وبلاگ من سر میزنین
تا حالا حتما متوجه شدین که موضوع وبلاگ من چیه.
موضوع وبلاگ من درباره عشق عشق عشق عشق.
فقط عشق.
من می خوام نظر شما رو درباره عشق بدونم به نظر شما واقعیات داره
عشق چیه ؟ چه جوریه؟ چه حسی داری وقتی عاشقی.
ازتون می خوام که جواب سوال منو بدین
قربون همتون![]()
![]()
سلام به دوستان عزیزی که به وبلاگ من حقیر سر میزنید ونظر نمیزارین![]()
من چند وقت نبودم . چون داشتم ۱ چیز زیبا اماده میکردم که باید دانلودش کنید فایلش زیاد نیست حدود ۵۰۰ کیلو بایت هم نمیشه ولی خیلی زیباست به نفع شماست که بردارین چون تجربه من هستش تو چند سال اخیر.بعضی نوشته هاش از روی ۱ کتاب زیباست که دلم نیومد بیخیالش بشم
در ضمن پسوردش اسم وبلاگ منه
dosetdaramkhanomi
![]()
![]()
نظر یادتون نره![]()
![]()
![]()
![]()

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست
می داشت دخترک به بیماری سختی مبتلا شد
پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد،
هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد
ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد
سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی
برگردانند ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است
و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در
حرکت هستند همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود
مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش
استپدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد
از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود،
اشکهای تو آن را خاموش می کند وهر وقت تو دلتنگ می شوی،
من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه گیر می شوم
نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.

چشم به راهی هم بد دردیه... عاشق بودن هم خیلی سخته
و سختر از هر چی عاشق موندنه... نمیدونم حالا
که نیستی خودمو قربونی کی بکنم
ناز نگاه چه کسی رو بکشم... سوزوندی قلبمو باور کن
فکر میکنی من چقدر تحمل دارم... آره من
عهدی باهات بستم که تا ابد بهت وفادار بمونم
ولی دیگه چه فرقی میکنه... دیگه نیستی عهد شکن من
ولی قلبت که هست... قلبت تو سینه من می طپه
خیلی دوست داشتم بدونم حالا چه حالی داری
اصلا دوسم داشتی؟! میدونم پشیمونی از اینکه
به من دل سپردی... شاید هم پشیمونی که چرا
با قلبم با احساسم این جوری بازی کردی
چه فایده از گلایه... تو که نیستی و من باید زندگی کنم
من باید پر بگشایم از این همه دلتنگی... چی! نشنیدم
عاشق بشم دوباره... نه عزیز اگه عاشقی اینه
همین یه بار بسه... می خوام زندگی کنم فارغ از
هر گونه عشق زمینی... تنها یه عشقه مه می مونه
اونم عشق به خداست... تو رفتی و من توی
این تنهایی بیشتر خدا رو شناختم
نمیدونی دیونه ات بد جوری عابد شده
عشق تو اگه حسن خوبی داشت اونم این بود
که من با خدا بیشتر آشنا کرد... کجا می خوای
بری حرف آخرمو نگفتم: مگه تو نبودی که می گفتی
آدم یه بار متولد میشه... یه بار عاشق میشه
یه بار هم می میره... بگذریم میدونم جوابی نداری
معنی حرفاتو فهمیدم.. حرفات لالایی شیرین برای عاشقت بود
سلام تک ستاره ی شبهای تارم
دلم برات خیلی تنگ شده... آخه تا کی
چشم به آسمون تنهایی بدوزم... مگه من
چند سال زنده هستم... تو نمیدونی من
چه دردهایی را دارم تحمل میکنم چرا باید تنها باشم؟
مگه عاشق تو بودن هم باید همراه تنهایی باشه
نمیدونم چی بگم از وقتی که رفتی فقط دارم
با حروف الفبا بازی میکنم تا یه جوریی
خودمو گول بزنم تا کمتر بهت فکر کنم
ولی تا می خوام از خودم بگم نمیشه فقط
قلمم به سوی نوشتن از تو سوق بر میداره
چه زود از یادت رفتم... یادمه کسایی که
عاشق بودن می گفتن: کسی که واقعا عاشقت باشه
یه روز بر می گرده... ولی تو هنوز برنگشتی
و آرزوی دیدن دوباره ات را از دلم بیرون کردی
چرا من ؟ مگه من بد بودم واست؟
درسته عشقو با تو شناختم... ولی قصه عشقو
با غصه در وجودم رها کردی... من هنوز
باور ندارم تو رو ندارم
من منتظرت می مونم با اینکه میدونم
هیچ وقت سراغی از من نمی گیری

برای هر روز از ماه، گفتاری كوتاه پیشنهاد شده است. مرور این رازها را در ساعت مناسبی از روز آغاز كنید. گفتار را چند بار تكرار كنید. دفعه اول با صدای بلند بعد آرام تر، بعد به صورت یك زمزمه و سپس در فكرتان تكرار كنید. با هر بار تكرار، بگذارید كلمات با عمق بیشتری جذب ضمیر ناخود آگاهتان شود. به تدریج مفهوم كاملی از این گفتارها را به دست خواهید آورد كه اگر بخواهید آنها را طی یك دوره یاد بگیرید در پایان حقایق ارائه شده با شما یكی خواهد شد. آن صفحه ای كه گفتار روزتان هست طی روز باز كنید در هر فرصت آن را مرور كنید. حتی المقدور آن گفتار را با شرایط واقعی زندگی تان تطبیق دهید. شب قبل از خواب چند بار دیگر گفتارتان را مرور كنید. سعی كنید اثرات مثبت را در تمام وجودتان جذب كنید و بگذارید با ضمیر آگاهتان یكی شود.
روز اول
راز دوستی در تفاوت قائل شدن میان دوستان است، صداقت را به چاپلوسی و صمیمیت را به لبخندهای تصنعی ترجیح بده.
روز دوم
راز دوستی در آن است که برای یافتن دوستان صمیمی باید اول خودت یک دوست باشی.
روز سوم
راز دوستی در توقع نداشتن از دیگری است، نسبت به دیگران آزاده رفتار کن.
روز چهارم
راز دوستی در قسمت کردن شادی ها با دیگران است.
روز پنجم
راز دوستی در این است که بیشتر گوش کنی تا دیگران را وادار به شنیدن کنی.
روز ششم
راز دوستی در این است که در خوشبختی دیگران نه فقط با حرف بلکه با عمل سهیم باشی.
روز هفتم
راز دوستی در دوست داشتن بی قید و شرط دیگران است
ادامه مطلب :
ادامه مطلب
هر روز در دنیای کوچک و شاید کثیف انسانها ، اتفاقاتی رخ می دهد که می توان به کثیفی برخی انسا نها و دنیای آنان پی برد متن زیر واقعیتی از این دنیاست . سارا 25 ساله دانشجوی رشته پزشکی دختری با هوش ، با استعداد و زیبا ، او در حال تحصیل در رشته مورد علاقه خود بود، روزهای زندگی برای او متفاوت از دیگری بود ،همیشه سعی می کرد در زندگی خداوند را یک دوست بداند . روزهای را که در دانشگاه درسی نداشت به کتاخانه برای مطالعه می رفت . یک روز ظهر، سارا پس از خوردن ناهار و خواندن نماز با پویشدن مانتوی که مادر بزرگ در روز تولد برای وی خریده بود، منزل را به مقصد کتابخانه ترک کرد . سارا در کنار خیابان به انتظار تاکسی ماند تا به کتابخانه برود او مدتی تحمل کرد اما تاکسی نیامد ، به ناچار سوار اتومبیلی شد که جلوی پایش ایستاد . راننده جوان به وی نگاهی کرد و لبخندی زد ،اما سارا مفهوم آن لبخندرا نفهمید. کمی جلوتردو مرد دیگر سوار آن اتومبیل شدند یکی کنار سارا و دیگری کنار راننده جوان. اتومبیل به راه خود ادامه داد چند دقیقه بعد مردی که کنار سارا نشته بود خود را به وی نزدیک کرد و ناگهان چاقوی را در پهلوی او فشار داد . مرد به وی گفت خونسرد باشد و دست از پا خطا نکند که ممکن است چاقو را در پهلویش فرو کند . سارا ترسیده بود و نمی دانست باید چه کاری انجام دهد . اتومبیل وارد خیابانی شد که به جاده خارج از شهر منتهی می شد . با خارج شدن از شهر نگرانی سارا دو چندان شد ،ترس و گریه والتماس های او بی فایده بود ، گویی در قلب آن سه مرد هیچ خدایی وجود نداشت . مرد کنار راننده به عقب نگاهی کرد و با خنده ای بلند دستی به صورت سارا کشید و به لبان خود رساند و به وی گفت نگران نباشد کار ما کوتاه است. از او پول ، طلا و کارت های بانکی و هر چیزی قیمتی که داشت گرفتند. اتومبیل در کنار جاده نزدیک نیزاری توقف کرد ، پشت نیزار چند در درخت وجود داشت، شخصی که چاقو در دست داشت آنجا را جای مناسب دانست . پس از گذشتن از نیزار از سارا خواستند که لباسها را از تنش بیرون بیاورد ، او با دستان و بدنی لرزان قبول نکرد و تنها اشک می ریخت و التماس می کرد ،اشک وی منجر به سختی نفس کشیدنش شده بود . راننده جوان به وی نزدیک شد او را گرفت تا مانتوی را که هدیه تولدش بود از تنش بیرون بیاورد ، اما سارا مقاوت کرد و در یک لحظه با گازگرفتن دست او به سمت جاده گریخت ، هر سه مرد به دنبالش دویدند، چند لحظه بعد صدای مهیب ترمز اتومبیلی سکوت جاده راشکست. سارا دیگر زنده نبود تا کسی به او تجاوز کند . چهار ساعت بعد عاملین این فاجعه در مقابل افسر پلیس مورد باز جویی قرار گرفتند .
جملات بسيار زيبايي در انتظار شماست ....
پر معنی ترین کلمه "ما" است
آن را بکار ببندیم
عمیق ترین کلمه "عشق" است
به آن ارج بنهیم
بی رحم ترین کلمه "تنفر" است
آن را از بین ببریم
سرکش ترین کلمه "هوس" است
با آن بازی نکنیم
خود خواهانه ترین کلمه "من" است
از آن حذر کنیم
ادامه مطلب
دختـری با مادرش در رختخواب
درد و دل می کرد با چشمی پر ز آب
گفت مادر حالم اصلا ً خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست
گو چه خاکی را بریزم بر سرم
روی دستت باد کردم مادرم
سن من از 26 افزون شده
دل میان سینه غرق خون شده
هیچکس مجنون این لیلي نش
شوهری از بهر من پیدا نشد
غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته
مادرش چون حرف دختر را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت
دخترم بخت تو هم وا می شود
غنچه ی عشقت شکوفا می شود
غصه ها را از وجودت دور کن
این همه شوهر یکی را تور کن
گفت دختر: مادر محبوب من
ای رفیق مهربان و خوب من
گفته ام با دوستانم بارها
من بدم می آید از این کارها
در خیابان یا میان کوچه ها
سر به زیر و با وقارم هر کجا
کی نگاهی می کنم بر یک پسر
مغز یابو خورده ام یا مغز خر؟
غیر از آن روزی که گشتم همسفر
با سعید و یاسر و ایضا ً صفر
با سه تا شان رفته بودیم سینما
بگذریم از ما بقیه ماجرا
یک سری، هم صحبت یاسر شدم
او خرم کرد، آخرش عاشق شدم
یک دو ماهی یار من بود و پرید
قلب من از عشق او خیری ندید
مصطفای حاج قلی اصغر شله
یک زمانی عاشق من شد بله
بعد هوتن یار من فرهاد بود
البته وسواسی و حساس بود
بعد از این وسواسی پر ادعا
شد رفیقم خان داداش المیرا
بعد او هم عاشق مانی شدم
بعد مانی عاشق هانی شدم
بعد هانی عاشق نادر شدم
بعد نادر عاشق ناصر شدم
مادرش آمد میان حرف او
گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو
گرچه من هم در زمان دختری
روز و شب بودم به فکر شوهری
لیک جز آنکه تو را باشد یک پدر
دل نمی دادم به هر کس این قدر
خاک عالم بر سرت، خیلی بدی
واقعا ً که پــوز مـــادر را زدی
دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسه ایست هول هولکی و دم دستی.این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمی کنند. این چای خوردنها دل آدم را باز نمی کند خاطره نمی شود فقط از سر اجبار می خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی کنی...
********************************************************************************
دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.پر از رنگ و بو . این دوستها جان می دهد برای مهمان بازی ، برای جوکهای خنده دار تعریف کردن و برای فرستادن اس ام اس صد تا یک غاز. برای خاطره های دم دستی. اولش هم حس خوبی به تو می دهند. این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ ؛می نشینی با شکلات فندقی می خوری و فکر می کنی خوشبحال ترین آدم روی زمینی. فقط نمی دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دوساعت می شود رنگ قیر یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ می دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای...!!!
*******************************************************************************
دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است.باید نرم دم بکشد.باید انتظارش را بکشی. باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی باید صبر کنی آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک خوب نگاهش کنی ، عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی ...
داستان واقعی یک خانواده
My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment.
مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
She cooked for students & teachers to support the family.
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.
یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
I was so embarrassed. How could she do this to me?
خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
I ignored her, threw her a hateful look and ran out.
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم
The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره
I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟
My mom did not respond...
اون هیچ جوابی نداد....
I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
I was oblivious to her feelings.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
I wanted out of that house, and have nothing to do with her.
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم
So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
I was happy with my life, my kids and the comforts
از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم
Then one day, my mother came to visit me.
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر
I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"
سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا
And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.
اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .
یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
So I lied to my wife that I was going on a business trip.
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .
After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی .
My neighbors said that she is died.
همسایه ها گفتن كه اون مرده
I did not shed a single tear.
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم
They handed me a letter that she had wanted me to have.
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
"My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
I was so glad when I heard you were coming for the reunion.
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
But I may not be able to even get out of bed to see you.
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم
I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی
As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.
به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
So I gave you mine.
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه
With my love to you,
با همه عشق و علاقه من به تو
اي خدا از عشق يه قصه نوشتي شد بهشت / اينم از من قبول کن چون تنها چيزي بود که ميشد با خودکاره من نوشت / پاک کني سرشت / پله اي ميسازم به معرفت خشت به خشت / که ميکارم عشق روي ووجود / تا جايي که ميشه کشت / چيزي رو که ميخوام ميدونم ميتونم برسم بهش / بذار من برسم به جاهايي که بزرگ ها ميرسن / تا که من به تو نشون بدم که تو عاشقي بهترينم / حتّي نميتونم بشمرم که چقدر دوستت دارم / يک دو سه نه شمارش ديگه بسه / چون ميدونم به زودي ميشي خسته / من پر
غربت من هر چی که هست از با تو بودن بهتره
آخره خط زندگی ، این نفسای آخره
وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر می شم
وقتی با یه زخم زبون از این و اون دلگیر می شم
این آخر راه دیگه باید که تنها بمیرم تنها تو اوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم
باید برم باید برم باید که بی تو بپرم اخ چه سنگین می زنه این نفسای آخرم
سکوت من نشونه ی رضایتم نیست می دونی
گلایه هامو می تونی از تو چشمام بخونی
بگو آخه جرمم چیه که باید اینجور بسوزم هیچی نگم داد بزنم لبامو رو هم بدوزم
دربدر غزل فروش منم که گیتار می زنم با هر نگاه به عکست انگار من خودم رو دار می زنم
نفرین به عشق و عاشقی نفرین به بخت و سر نوشت به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت
نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشق من و تو
به ساده بودن منو به اون دل سیاه تو
فقط زوج های جوان بخوانند!!
به عقيده ي بسيارى از فلاسفه و دانشمندان، انسان موجودى مدنى است. به همين دليل محتاج به پناه و ياور و نيز يارى دلدارى است تا با او معاشرت داشته و در مسير پرپيچ و خم زندگى، غم خوارش باشد. ازدواج با رعايت اصول و شرايط لازم، استفاده از كمك مشترك را براى دختر و پسر جوان تسهيل مىنمايد و به آنها كمك مىكند تا در زندگى فردى و اجتماعى موفقيتهاى بيشترى به دست بياورند. حال آنكه دختران و پسران جوان مجرد از چنين كمكهايي بىنصيب مانده و از بسيارى موقعيتها و فرصتهاى مناسب كه در زندگى زناشويي به وجود مىآيند ، بىبهره مىمانند. بنابراين امر ازدواج براى زوجهاى جوان امرى ممدوح و پذيرفتنى است به گونهاى كه دختران و پسران جوان به محض رسيدن به شرايط و سن ازدواج بايد مبادرت به آن كنند. با اين وجود آمارهاى نگرانكنندهاى كه از اختلافات و جدايىها در ميان زوجهاى جوان حكايت دارند نشاندهنده ي اين نكته است كه بسيارى از دختران و پسران جوان راه و رسم همسردارى و همسرگزينى را نياموخته و ندانستهاند . بزرگ تر ها بايد اين آموزش ها را به فرزندانشان بدهند. علاوه بر اين ، همسران جوان بايد به نكاتى سخت توجه داشته و آنها را رعايت کنند تا زندگىشان در همان آغاز راه دچار تلاطم و تلخى نشود. برخى از اين نكات كه لازم است دختر و پسر جوان به كار گيرند به ترتيب زير است:
با هم و در كنار هم باشيد نه جدا از هم و رو در روى هم!
1- زندگى مشترك عرصه كمال است نه صحنه ي پيكار. بنابراين يار و ياور هم باشيد و سعى نكنيد بر همسرتان تسلط يابيد. به عبارت ديگر با هم و در كنار هم باشيد نه جدا از هم و رو در روى هم! خانواده زمانى موفق خواهد بود كه در آن هماهنگى وجود داشته باشد و همه اعضا در يك محفل انس با كمال صميميت و شادى زندگى كنند. بنابراين همسران جوان بايد از هر نوع رفتارى شامل طعنهزدن، تحقير و مقايسه كردن همسر با ديگران و ... پرهيز نمايند.
2 - از ابراز محبت نسبت به يكديگر دريغ نورزيد. ابراز محبت بهموقع در زندگى مشترك، نشاط و طراوت و علاقه را به دنبال خواهد داشت. اين امر فقط لازمه ي چند روز نخستين ازدواج نيست بلكه با گذشت زمان نهال نوپاى زندگى به درختى تناور تبديل مىشود كه نياز بيشترى به آبيارى دارد. با ابراز محبت و نشان دادن عشق و علاقه به هم، مىتوان اين درخت تناور را براى هميشه بارور و باطراوت نگاه داشت و بر نشاط آن افزود.
نحوه نگريستن هر يك از ما به ديگرى، به « چگونه بودن ما » بستگى دارد نه به
« چگونه بودن او ».
3 - با محبت به هم نگاه كنيد. نحوه ي نگريستن هر يك از ما به ديگرى، به « چگونه بودن ما » بستگى دارد نه به « چگونه بودن او ».
شيفتگى زمانى حاصل مىشود كه فكر كنيد همسرتان فردى باشكوه، ناب، صميمى، خوشخُلق و خوشبرخورد است. اين شيوه نگرش به همسران جوان مىآموزد به جاى اينكه عشق را جستجو كنند، با عشق و محبت به زندگى نگاه كنند.
زبان نگاه، زبان مؤثرى است. شما با نگاه كردن به طرف مقابل به او مىفهمانيد به صحبت كردن با وى علاقهمند هستيد. حالات نگاه كردن اثر معجزهانگيزى در ايجاد صميميت ميان زوجين جوان دارد. ميل به صميميت نه تنها جنبه جسمى بلكه جنبه روانى نيز دارد.
4ـ وقتى زن يا مرد جوان اشتباه مىكنند ،صادقانه و صميمى اعتراف كنند. صداقت و اظهار پشيمانى و ندامت تنها علاج واقعه است. قبول نكردن اشتباه و نپذيرفتن خطا، اختلافات را دامن خواهد زد.
5 - اگر خطايى از همسر خود مشاهده نموديد ، زود از كوره در نرويد و سفره دلتان را نزد هر كسى باز نكنيد. به خصوص پيش پدر و مادرتان درددل نكنيد زيرا اين كار موجب سرافكندگى همسرتان شده و امكان آشتى را بسيار ضعيف مىكند.
6 - اگر مىخواهيد عشق و علاقهتان تداوم داشته باشد ، نخست بايد بدانيد زمان كافى را براى با هم بودن و ابراز محبت كردن اختصاص بدهيد. سعى كنيد به انگيزه ي عشق و ازدواجتان بينديشيد ، با همسرتان در باره ي نخستين روزهاى آشنايى و دوران خوشِ اولين روزها گفتگو كنيد. يادآورى شادىها و رويدادهاى شيرين، هم وجودتان را گرم كرده و هم تازگى و طراوت رابطه شما را با همسرتان حفظ خواهد كرد.
زوجهاى جوان بايد به خاطر داشته باشند كه مسائل و موارد اختلاف و يا اختلافبرانگيز را براى رسيدن به يك ديدگاه مشترك طرح نمايند، نه به تكرار و تثبيت كدورتها و دشمنىها.
7 - انعطافپذيرى يكى از ويژگىهاى مهم براى ايجاد سازگارى بيشتر و سلامت روانى است. با چشمپوشى و نرمش نسبت به برخى رفتارهاى كودكانه و لجبازىها نه تنها مىتوان از تنشهاى بىدليل پيشگيرى نمود ، بلكه مىتوان از همان اول زندگى بنياد خانواده را مستحكم نمود. زوجهاى جوان بايد به خاطر داشته باشند كه مسائل و موارد اختلاف و يا اختلافبرانگيز را براى رسيدن به يك ديدگاه مشترك طرح نمايند، نه به تكرار و تثبيت كدورتها و دشمنىها
تست عشق و دوستي ( جالب و خواندنی)
يك تست ساده و جذاب كه بايد با صداقت به سوالات ان پاسخ دهيد
سوال اول:
شما به طرف خانه كسي كه دوست داريد مي رويد.
دو راه براي رسيدن به انجا وجود دارد:
ـ يكي كوتاه و مستقيم است كه شما را سريع به مقصد مي رساند ولي خيلي ساده و خسته كننده است
ـ اما راه دوم به طور قابل ملاحظه اي طولاني تر است ولي پر از مناظر زيبا و جالب است.
حال شما كدام راه را براي رسيدن به خانه محبوبتان انتخاب مي كنيد؟راه كوتاه يا بلند؟
سوال دوم:
در راه دو بوته گل رز مي بينيد .يكي پر از رزهاي قرمز و ديگري پر از رزهاي سفيد.شما تصميم مي گيريد 20 شاخه از رزها را براي او بچينيد.
چند تا را سفيد و چند تا را قرمز انتخاب مي كنيد
(شما مي توانيد يا همه را يا از تركيب دو رنگ انتخاب كنيد)
سوال سوم:
با لاخره شما به خانه او مي رسيد .
يكي از افراد خانواده در را بر روي شما باز مي كند.
شما مي توانيد از انها بخواهيد كه دوستتان را صدا بزند.
يا اينكه خودتان او را خبر كنيد.
حالا چكار مي كنيد؟
سوال چهارم:
شما وارد منزل شده به اتاق او مي رويد ولي كسي انجا نيست.پس تصميم مي گيريد رزها را همان جا بگذاريد.
ترجيح مي دهيد انها را لب پنجره بگذاريد يا روي تخت؟
سوال پنجم:
شب مي شود شما و او هر كدام در اتاقهاي جداگانه اي مي خوابيد..صبح زماني كه بيدار شديد به اتاق او مي رويد:به نظر شما وقتي كه انجا مي رويد او خواب است يا بيدار؟
سوال اخر: وقت برگشتن به خانه است ايا راه كوتاه و ساده را انتخاب مي كنيد؟
يا ترجيح مي دهيد از راه طولاني و جالب تر برويد؟
............ ......... .......... ....
جواب ها
جواب سوال اول:
جاده نشان دهنده عشق است اگر راه كوتاه را انتخاب كرده ايد.زود و اسان عاشق مي شويد.
ولي اگر راه طولاني را انتخاب كردهايد به اساني عاشق نمي شويد.
جواب سوال دوم:
تعداد رزهاي قرمز نشان دهنده ان است كه در يك رابطه چقدر از خودتان مايه مي گذاريدو تعداد رزهاي سفيد برعكس نشان مي دهد كه شما چقدر در ان رابطه از طرف مقابلتان انتظار محبت داريد.به طور مثال اگر 18 رز قرمز و 2 عدد رز سفيد انتخاب كرده ايد به معناست كه شما 90% محبت مي كنيد و 10% انتظار محبت از طرف مقابل داريد.
جواب سوال سوم:
سوال سوم نشان دهنده طرز برخورد شما بامشكلات در يك رابطه است.اگر شما از اعضاي خانواده درخواست كرده ايد كه محبوبتان را صدا بزند به اين معناست كه شما از مواجه شدن با مشكلات مي ترسيد و اميدوار هستيد كه مشكلات به خودي خود حل شوند.ولي اگر خودتان به اتاق رفته ايد كه او را از حضور خود مطلع كنيد اين نشان مي دهد كه شما با مشكلات روبرو مي شويد و دوست داريد انها را هر چه زودتر حل كنيد.
جواب سوال چهارم:
محل قرار دادن رزها نشان دهنده اشتياق شما براي ديدن محبوبتان است. اگر انها را بر روي تخت ميگذاريد نشان مي دهد كه دوست داريد او را زياد ببينيد.و اگر انها را لب پنجره قرار مي دهيد يعني اگر او را زياد هم نبينيد تحمل مي كنيد.
جواب سوال پنجم:
سوال پنجم نشان دهنده تفكر و طرز فكر شما در كاراكتر و شخصيت فرد محبوبتان است.اگر شما او را در حالي كه خوابيده است در اتاق مي بينيد.اين به اين معني است كه شما او را همانطور كه است دوست داريد.و اگر او را بيدار ديده ايد يعني انتظار داريد او مطابق ميل شما بشود.
جواب سوال اخر:
راه بازگشت به خانه نشان دهنده دوام عشق شماست.اگر راه كوتاه را انتخاب كرده ايد مدت عاشق بودن و دوست داشتن شما كوتاه است و اگر راه بلند را انتخاب كرده ايد مدت زيادي در عشق خود پايدار خواهيد بود ...
سوالات زیادی در موردبالاتر بودن سن دختر نسبت به سن پسر در ازدواج مطرح شده است که در اینجا راجع به تفاوت سنی دختر و پسر در ازدواج ، اشاره میکنیم:
1 – بهترین و معمولی ترین وضعیت ازدواج اینست که سن پسر کمی از سن دختر بیشتر باشد، یا حداقل مساوی باشند( مثلا 1 الی 5 سال). این به خاطر اینست که مدت باروری در خانمها محدود بوده و در آقایان نامحدود است. و اینکه قدرت باروی خانمها زودتر از آقایان شروع میشود، همچنین نیاز است که آقایان قبل از ازدواج، علاوه بر بلوغ جسمی و فکری، به استقلال اقتصادی نیز برسند، که این به زمان بیشتری نیاز دارد. به هر حال این نسخه غیر قابل نقض نیست که در بندهای بعدی توضیح داده می شود.
2 – انتخاب همسر یک مسئله چند بعدی است و معیارها و شرایط انتخاب همسر متعدد است. وقتی شما اقدام به انتخاب همسر میکنید باید 2 مسئله کلی و اساسی را در نظر بگیرید:
الف) همسر انتخابی شما می بایست تمام معیارهای اساسی و مهم مورد نظر شما را که لازمه یک زندگی توام با خوشبختی هست را دارا باشد ( در این زمینه مقالاتی در بخش مشاوره ازدواج سایت همدردی قرار داده ایم). این بدان معنا نیست که در تمام این پارامترها و معیارها صد درصد و کامل باشد ، بلکه به این معناست که حداقل نمره قبولی را داشته باشد. ( مانند اینکه شما در رشته تحصیلی باید همه دروس را پاس کنید)
ب) فرد مورد نظر شما در کل ، باید معدل قابل قبولی در معیارهای مورد نظر شما کسب کند. یعنی اینکه وقتی نمره هر یک از معیارهای ازدواج را که با هم جمع کردید، او میانگین مطلوب را از نظر شما داشته باشد. ( مانند اینست که در رشته تحصیلی خود علاوه بر قبولی همه دروس ، نباید مشروط شوید)
خلاصه: در تک تک معیارها حداقل نمره را داشته باشد و در جمع کلی همه معیارها، میانگین مطلوب شما را کسب کند.
اگرچه ممکن است فرد در یک معیار نمره عالی نداشته باشد و نقطه ضعف وی باشد. مثلا دختری که 2 سال از پسری بزرگتر است ، اما در سایر معیارهای اساسی قوی است، در نتیجه معدل خوبی جهت ازدواج دارد. در ضمن وی در معیار سن هم حداقل نمره قبولی را دارد. لیکن اگر این دختر با همه معیارهای اساسی و خوبی که دارد، 15 سال از پسر بزرگتر باشد ، با وجود اینکه معدل بالایی دارد، لیکن در یک معیار اساسی رد می شود و چنین ازدواجی با ریسک بالایی از طلاق یا نارضایتی در زندگی زناشویی همراه میشود. ( توجه کنید در اینگونه مسائل انسانی با قطعیت صد در صد سخن نمیگوئیم).
3 – اختلاف سنی دختر و پسر نباید آنقدر زیاد باشد که دوره رشدی آنها متفاوت شود و در علاقه ها، سرگرمی ها ، طرز نگرش و بینش و انرژیهای روانی با هم متفاوت و یا احتمالا درگیر شوند. مثلا ازدواج دختر 16 ساله ای را با پسر 30 ساله در نظر بگیرید. در حالیکه دختر در آغاز راه هیجانات ، علاقمند به شطینت های نوجوانی، کوهنوری و جست و خیز و مهمانی و .... هست ، آن آقا کار و تفکر و مطالعه ، فلیم و موسیقی و گوشه ساکت خانه جهت استراحت را بیشتر میپسندد. همچنین دیدگاه آقا توام با تجربه و احتیاط است و دیدگاه دختر نوجوان ریسک و فعالیتهای نو و بدیع است.
4 – نکته مهم بعدی اینست که علاوه بر سن شناسنامه ای باید به سن و بلوغ عقلی، اجتماعی، فرهنگی و ظاهر وی نیز توجه کرد. بعضی وقتها دختری ممکن است 3 سال از پسری بزرگتر باشد، اما با نشاط و انرژی است. و علاقمندیها و تمایلات مشترکی با پسر دارد. لذا علاوه بر سن تقویمی، لازمست که به ظاهر ، طرز فکر و نگرش هم توجه عمیق شود.
5 – نحوه تفکر پسر و دختر ، نسبت به اختلاف سنی در ازدواج ( بزرگتر بودن دختر از پسر)، بسیار مهم است. اگر پسری از همان اول با تردید به بزرگتر بودن خانمش بیندیشد. او آمادگی دارد که بعدا با کنایه اطرافیان به هم بریزد و این مسئله را مرتب به رخ خانمش بکشد. اما در برابر پسری که درگیر این گونه مسائل نیست به سادگی از کنار این مسئله میگذرد. همچنین دختری که به این مسئله (سن زیاد) حساس هست. بعدا هر مسئله را در رابطه اشان به خودش و سن بالایش نسبت میدهد. که این از آسیب پذیریهای چنین ازدواجهایی هست.
6 – نظر پدر و مادر عروس و داماد هم در این زمینه از آنجا مهم است که ممکن است با سخت گیریهای خودشون منجر شوند که دختر و پسر نظرشان کم کم به هم عوض شود. اگر پسر و دختری به شدت تحت نفوذ والدین خودش هست. معمولا نمیتواند خارج از نظر آنها ، دست به چنین ازدواجی بزند
وقتی همه گياهان خوابيده اند، خودم را در شادترين شبنم تماشا می کنم و به ياد تو می افتم که يک روز آينه ای به من دادی و گفتی دلت را با اين آينه آشتی بده!...
باور کن دلم می خواهد تا صبح قيامت روبه رويت بنشينم و با تو حرف بزنم، حرف هايی تازه تر از بهار، حرف هايی از جنس دل های بيقرار. حرف هايی که هيچ پنجره ای نه ديده و نه شنيده باشد.
از کوچه های بن بست و دره های پست فاصله ميگيرم و به تو نزديک می شوم . کمی به ابر ها فکر ميکنم که هميشه دستهايشان پر از باران است .
آيا کسی در آسمان ها مرا می شناسد؟ آيا می توانم همراه تو در باغهای فرشتگان قدم بزنم؟ آيا کسی در آنجا به من سيب تعارف خواهد کرد؟ آيا اجازه خواهم داشت هر وقت که دلم بخواهد در وصف تو شعر بگويم؟
ای زلالی ترين آيه هستی! اگر تو بهترين نباشی پس چيستی؟ من ايمان دارم اگه چشم ستاره ها به تو بيفتد تا ابد ساکن زمين خواهند شد.
از خودم فرسنگ ها فاصله می گيرم و بی آنکه به جزر و مد دريا فکر کنم، نام تو را روی پيشانی ساحل می نويسم...
" دوست دارم...."
من هنوز تو را دارم...
گاهي كه دلم...
به اندازه ی تمام غروبها مي گيرد...
چشمهايم را فراموش مي كنم...
اما دريغ كه گريه ی دستانم نيز مرا به تو نمي رساند...
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس...
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست...
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد...
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند...
با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست...
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد...
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد...
و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد...
از چهار فصل دست كم يكي كه بهار است...
من هنــوز تورا دارم....
اگر نمیتوانم همیشه مال تو باشم
اجازه بده گاهی، زمانی از آنِ تو باشم
و اگر نمیتوانم گاهی، زمانی از آن تو باشم
بگذار هروقت که تو میگویی، کنار تو باشم
اجازه بده دوست پست و کثیفِ تو باشم
بگذار باعث سرگرمیِ تو باشم
بگذار در زندگی تو، دست کم چیزی باشم
از استاد ديني پرسيدند عشق چيست؟ گفت:حرام است.
از استاد هندسه پرسيدند عشق چيست؟ گفت:نقطه اي که حول نقطه ي قلب جوان ميگردد.
از استاد تاريخ پرسيدن عشق چيست؟ گفت : سقوط سلسله ي قلب جوان.
از استاد زبان پرسيدند عشق چيست؟ گفت:همپاي love است .
از استاد ادبيات پرسيدند عشق چيست؟ گفت : محبت الهيات است .
از استاد علوم پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق تنها عنصري هست که بدون اکسيژن مي سوزد.
به گل گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..."
به پروانه گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من زيبا تر است..."
به شمع گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من سوزان تر است..."
به عشق گفتم: "آخر تو چيستي؟ گفت: "نگاهي بيش نيستم.....!!؟؟
پاسخ به اين سوال به سن و سال پرسش كننده بستگي دارد. رسانههاي تصويري مدرن همچون
تلويزيون، بر الگوي فكري كودكان تاثير گذاشته است. بسياري از كودكان دختر و پسر وسوسه
ميشوند كه همانند تلويزيون و ويديو رفتار كنند، يا زودتر از حالت عادي، شخص محبوب خاص
خود را داشته باشند
بطور طبيعي دختران و پسران تا سن 12 يا 13 سالگي تمايل دارند كه اوقات خود را با تعدادي از همجنسان خود سپري كنند. زماني كه آنها بزرگتر ميشوند، توجهشان به جنس مخالف خود جلب ميگردد. گاهي آنها «عاشق» يك دختر يا پسر بخصوص ميشوند. متاسفانه «عشق» در سنين خيلي پايين معمولا عشق واقعي نيست و دوام چنداني ندارد. بعد از چند هفته يا چند ماه ديگر هيچ احساس علاقهاي به هم نخواهند داشت. داشتن اين چنين احساساتي شايد اشتباه نباشد، اما چنين نوجواناني نبايد دچار اين تصور غلط شوند كه تمام زندگيشان به آن بستگي دارد.
گاهي اوقات، وقتي چنين رابطهاي از بين مي رود، شخص نااميد ابراز ميكند كه: «من بدون او قادر به ادامه حيات نيستم.» و قطعا اين امر اشتباه است.
گاهي اين «عشق» يك تمايل شهواني صرف است كه به گناه ارتباط جنسي خارج از حوزه ازدواج ختم ميشود.
يك دختر يا پسر بايد بياموزد كه چگونه با فردي از جنس مخالف خود به طور مناسب ارتباط برقرار كند. آنها بايد سعي خود را بنمايند تا در سنين پايين دختر يا پسر خاصي را انتخاب نكنند. برخي دچار اين مشكل مي شوند كه با ابراز اين جمله از سوي پسر كه: «عاشقت هستم... تو تنها فرد زندگي من هستي... براي هميشه دوستت خواهم داشت...» فورا تشكيل دوستي مي دهند. البته ممكن است كه در بعضي مواقع اين دوستي واقعي باشد.
اما نتيجه نهايي چنين معاشقههايي در اغلب موارد، جدايي و يا ازدواج در سنين بسيار پايين ميباشد.
و غالب اين ازدواجها معمولا ناخوشايند هستند. مطالعات جامعه شناختي ابرها و بارها اين مطلب را به اثبات رسانده است. بنابر اين پاسخ به سوال فوق زماني كه دختر و پسر به بلوغ رسيدهاند «آري» است. اين پاسخ براي سنين 23 تا 25 سالگي در پسران و 19 تا 20 سالگي در دختران ميباشد.
در اين سنين آنها بهتر ميتوانند بدون عصبانيت با چيزي مخالفت كنند، خودخواهي كمتري دارند،
بيشتر اشتباهات خود در قبال يكديگر را ميپذيرند، و بيشتر از مسئوليتپذيري فردي آگاهي دارند
الف ) تعريف عشق
نويسنده پس از آنكه از قول مولانا و محي الدين عربي مي آورد كه هر كس عشق را تعريف كند ، آن را نشناخته است ، تعريف مرحوم دهخدا از عشق را آورده و نهايتا سخن سهروردي را نقل مي كند كه عشق افراط الحب ( محبت شديد ) است . نكتة مهمي كه در ارتباط عاشقانه بين دختر و پسر مفيد و قابل توجه است اينكه از نگاه ابن مسكويه رازي ، عشق افراط در محبت است و از دوستي خاص تر و محدودتر است و عشق جز بين دو نفر امكان ندارد .
اما عشق از سويي « شيفتگي » كه محبت شديد اما يك طرفه است متمايز است و از سويي ديگر : عشق از « هوس » كه ترابط بين افراد فراوان است ، متمايز مي شود . كلام و نگاه عاشقانه ، صادقانه و خالصانه است اما كلام و نگاه هوس آلود مبتني بر دروغ ، ريا و نفاق است . محور عشق ، دگر خواهي است و محور و مدار هوس ، خودخواهي و ...
در اين مقاله بدون بحث از حُسن و قبح عشق ، عشق در معناي محبت شديد بين دو فرد بعنوان يك
واقعيت ( Fact ) بيروني و برخي ابعاد و اوصاف و شرايط آن مورد توجه و بحث قرار مي گيرد .
ب ) اقسام عشق
عشق در يك معنا به دو قسم حقيقي و مجازي تقسيم مي شود . در عشق حقيقي ، محبوب خداوند و صفات و افعال اوست و لكن در عشق مجازي محبوب و معشوق ، ظواهر دنيوي است و رابطة عاشقانة دختر و پسر نيز از اقسام عشق مجازي و از مصاديق عشق زميني محسوب مي گردد.
از نگاهـي ديگر مجموعة روابط عاشقانة زن و مرد در چهار شكـل « عشق مرد به مرد ، مرد به زن ، زن به زن ، زن به مـرد » خلاصـه مي شود . در روابط دختر و پسر يك شكل ( يعني عاشق پسر ومعشوق دختر )
بسيار كثيرالمصداق تر و متدوال تر است ، زيرا ؛
اولا : زن از مرد و به تبع آن دختران از پسران زيباترند و زيبايي نيز عشق آفرين است . از آنجا كه زنان و دختران در مقايسه با مردان و پسران عموما و غالبا زيباترند و در نتيجه مجذوب ، محبوب و معشوق پسران واقع مي شوند .
ثانيا : شايد در فلسفة چنين زيبايي براي دختران در مقابل پسران بتوان گفت كه خالق آدميان ، از
آن رو جنسي را بر جنس ديگر ترجيح داد كه تـوازن بين اين دو جنس در بعد « جسمـي» برقرار گردد . اگر آدمـيان داراي سه بعد « قلب و دل » ، « عقـل » و « جسم » اند ، غالبا پسران از دختران در حوزة جسمي نيرومند تر و قوي ترند ، اما زيباتر بودن دختران از پسران باعث مي شود كه پسران با همة قدرت ، ادعا و... اسير دختران شوند و در روابط عاشقانه براي آنها فداكاري كنند ...
ثالثا : هويت جنسي دختر و پسر همسان نيست ( گر چه هويت انساني برابر دارند ) و چون دختران زيباترند ، اگر زيبايي هاي خود را نابجا عرضه كنند ، هم ارزان فروخته مي شوند و هم ممكن است برايشان خطرساز باشد . از اين رو پوشش براي دختران جوان و مؤمنه توصيه شده است و فلسفة حكم حجاب و پوشش را بايد در زيبايي دختران نسبت به پسران ديد.
رابعا : از آنجا كه عشق و زيبايي قرين يكديگرند و نيز دختران مظهر و نماد زيبايي اند ، از اين رو حتي در توصيف و بيان زيبايي معشوق حقيقي نيز از ويژگي هاي زنان و دختران ( چشم ، ابرو ، لب ، خال ، زلف ، گيسو و ... ) بهره برده اند .
كتمان يا اعلان عشق در احاديث شيعي « كتمان عشق » مورد توجه قرار گرفته و آمده است : آنكه عاشق گردد ، پس آن را كتمان كند و عفيف بماند و بميرد ، شهيد است . و يا : كسي كه عاشق شود و آن را كتمان كند و عفيف بماند و صبر كند ، غفران خدا براي اوست و او را داخل بهشت مي كند.
چند نكته از احاديث فوق قابل استنتاج است :
1) تعبير عف يعني عفيف و پاك بودن عشق ، مربوط به عشق مجازي است و عشق حقيقي آلوده و غير عفيف نمي تواند باشد . پس مراد از عشق در اين روايات ، حداقل عشق مجازي نيز هست .
2) اين احاديث تصريح ندارند كه عاشق ، عشق را از چه كساني مخفي دارد . پاسخ صحيح تر آن است كه فرد عاشق ، عشق خود را نه از معشوق ، بلكه نسبت به ديگران كتمان كند و بپوشاند و پرده دري نكند . اين تلقي از آن رو اهميت دارد كه عشق را معارض نيك نامي و قرين با پرده دري مي دانند .
به قول حافظ :
اي دل اندر عاشقي تو نام نيكو ترك كن كه ابتداي عشق رسوايي و بدنامي است آن
و به قول سعدي : سعديا دور نيك نامي رفت نوبت عاشقي است يك چندي
3) تأكيـد برعشق كتمان شده و قرين با عفاف براي كسب بالاترين درجه و مقام ( رسيدن به مقام
شهادت ) ، به معناي مراتب پائين تر و كم امتياز تر عشق مجازي نيست ، مثلا اگر عاشقي با رعايت عفاف ، در رعايت شرط كتمان كاملا موفق نباشد ، گر چه اجر شهيد ندارد ، اما معلوم نيست اين عشق را بتوان مطرود و مذموم تلقي نمود.
4) گاهي شكل ظهور و محمل تجلي عشق براي رعايت عشق ، محمل هاي موجه و مقبول است . مثلا در عين اينكه دختر و پسري سوزها و گدازها ، بي خوابي ها ، آتش ها و .. را واجدند ، اما اين معاشقه بين آنها در قالب كار اداري ، علمي ـ پژوهشي ، فعاليت هاي اجتماعي و… ظهور و نمود پيدا مي كند .
5) علاوه بر دو راه « بي عشقـي و نيك نامي » و « عاشقي و رسوايي و بدنامي » مي توان گـروه و گزينةسومي فرض نمـود كه هم عاشق اند و هم با كتمان سر ، نيك نام و سالم مي مانند . اين نگاه به عشقچقدر با روابط ناسالم هوس آلود كه نام عشق بر آن مي نهند و در جامعة ما وجود دارد ، متفاوت است .
د ) علم قبل از عشق و بعد از آن
اگر مركزي ترين و محوري ترين بحث در روابط دختر و پسر ، عشق و رابطة عاشقانه است ـ زيرا بنياد خانواده نياز به وجود عشق دارد ـ اما مهم ترين ويژگي عشق ، ارتباط آن با علم و آگاهي است . علم و عشق از دو جهت رابطه دارند : علم پس از عشق و قبل از آن .
علم پس از عشق بدين معني است كه دختر و پسري از شكل گيري رابطة عاشقانه ، نسبت به هم
شناخت ، آگاهي و علم پيدا كنند . به تعبير حضرت امير در نهج البلاغه ( خطبه 109 ) كسي كه
عاشق چيزي شود ، چشم اش كج و قلب اش مريض مي شود و با چشم غير درست مي بيند و با
گوش ناشنوا مي شنود . علم پس از عشق چندان معتبر و دقيق نيست و چنين رابطة عاشقانه اي اگر در همين سطح بماند ، آسيب پذير است.
اما علم قبل از عشق ، يعني قبل از آنكه دختر و پسري به يكديرگ دل بسپارند ، بايد آگاهانه و با
شناخت و علم از يكديگر به هم نزديك شوند . اگر رابطة عاشقانه متكي به آگاهي هاي لازم فردي و اجتماعي مخاطب باشد ، اين رابطه به زودي آسيب نمي بيند و در صورت تأسيس خانواده به تبع آن
نيز ، اين خانواده پايدار و آرام و ماندگار خواهد بود.
هـ ) نتيجه گيري
1) در يك نگاه مي توان گفت كه دختر و پسر براي يكديگر خلق شده و در كنار هم مكمل
يكديگرند . ولي براي اينكه اين تعامل شكل سالم بگيرد ، اولا : بايد در قالب عشق باشد و از اين
دوستي هاي ناسالم و ارتباطات فاسد رهايي پيدا كنيم . ثانيا : بايد بدانيم كه سالم ترين ارتباطات
دختر و پسر در فضاي خانواده ثمر داده و نمود مي يابد . از اين رو بهترين رابطة عاشقانه دختر و پسر ، آن شكلي است كه منتج به نهاد مقدس خانواده شود ؛ از نيازهاي دختران و پسران ، نيازهاي جنسي است و مدعا آن است كه تنها يك دختر و يك پسر در قالب موجه و مشروع مي توانند نياز جنسي خود را برآورده نمايند و اين بستر مناسب ، خانواده است .
2) جداي از نگاه هاي مذموم امثال امام محمد غزالي و ملامحسن فيض كاشاني به عشق ، مي توان گفت كه بهترين و عميق ترين غذاي دل ، عشق است . اما بايد به قول دكتر علي شريعتي بين عشق و ايمان پل زد تا از آفات آن مصون ماند . شريعتي ايمان بي عشق را زنداني پر از زنجير و غـل و بند مي داند كه روح را مي ميراند و دل را ويرانه مي سازد . ( گفتگوهاي تنهايي ، ص 86 ) .
همان گونه كه عشق بي ايمان آسيب زا است ، در آسيب شناسي روابط عاشقانة دختر و پسر بايد
توجه داشت كه عشق مبتني بر جهل و عـدم آگاهي و صرفا متكي بر احساس نيز سوزنـده است و
ممكن است منجر به شكست در روابط عاشقانه شود . از اين رو هرگز نبايد به داده هاي محصول
عشق بسنده نمود و پيش از ورود به فضاي عشق ، نبايد آن را آسان گرفت كه به قول حافظ :
الا يا ايها الساقي ادر كاسا و ناولها كه عشق آسان نمود اول، ولي افتاد مشكل ها
دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »
***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست
***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »
وقتی تو آمدی پاییز دلم بهار شد ، کویر دلم گلستان شد.
وقتی تو آمدی قلب شکسته ام پر از عشق شد ، زندگی ام پر از طراوت و تازگی شد
تو مانند بارانی بر روی من باریدی و تن خسته و غم زده مرا پر از طراوت عشق کردی
تو مانند گلی در باغچه قلبم روییدی و قلب سوخته مرا گلستان عاشقی کردی
تو مانند مهتابی بر آسمان دلم تابیدی و دل تاریک مرا پر از نور عشق خودت کردی
تو با گرمای وجودت زمستان سرد دلم را گرم گرم کردی
وقتی تو آمدی احساس میکردم دنیا مال من است چون تو دنیای منی
وقتی تو آمدی خوشبختی را با تمام وجود حس میکردم چون تو همان امید زندگیمنی
تو که آمدی مرغ عشقی که در باغ دلم نشسته بود آواز عاشقانه اش را شروع به
خواندن کرد … تو که آمدی گذشته های تلخم همه از صحنه قلبم سوخت و از بین رفت.
تو که آمدی تمام خاطرات گذشته از دفتر دلم سوزاندم ، و همه را از صندقچه قلبم
بیرون ریختم و از یادم بردم!
تو که آمدی عاشقی برایم پر معنا تر از گذشته شد ، کلام دوست داشتن مقدس تر از
همیشه شد ، و داستان لیلی و مجنون برایم واقعی تر از قبل شد!
تو که آمدی تنهایی به عزا نشست ، غم سفر کرد و قلبم به استقبال عشق رفت
وقتی تو آمدی ساحل دریای دلم پر از مروارید و صدف شد ، و دیگر در کنار ساحل تنها
نبودم تو نیز با من بودی
تو که آمدی شبهای شهر ستاره باران شد ، دروازه شهر گلباران شد
تو مانند یک نوای عاشقانه در قلبم نشستی و قلب مرا با آن نوای آرامت پر از محبت کردی
تو مانند پرنده ای در دلم نشستی و با پروازت در آسمان دلم ، به من غرور پرواز به
دشت عشق بخشیدی
تو در دفتر عشقم می مانی و خواهی ماند !
دفتر عشق را همراه با کلام مقدس تو و با تمام خاطرات شیرینی که با هم داشتیم در
صندقچه قلبم میگذارم و کلیدش را به دست حق میسپارم.
نمی خوای شروع کنی؟
نگران چی هستی؟
توکل کن به اون لطیف بزرگ وبا اطمینان کامل حرکت کن.
ومثل اون کوهنورد تنها نباش که یک روز توسرما وبرف زمستون
به سراغ کوه بلند رفت تا ازش بالا بره.
آخه اون بین راه در تاریکی شب لیز خورد وبه پایین پرتاب شد ولی ناگهان طناب دور کمرش محکم شدوبین زمین وآسمون معلق موند و با همه ی توان فریاد زد :
((خدایا کمکم کن))
واز آسمون صدایی شنید که :
((از من چه می خواهی؟))
گفت : ((نجاتم بده))
صدا پرسید :((باور داری میتونم نجاتت بدم))
گفت : ((البته که باور دارم.))
صدا پاسخ داد :((پس طناب رو پاره کن وبه من تکیه کن اطمینان داشته باش مراقبت هستم.))
مرد لحظه ای با خود اندیشید ولی به جای پاره کردن طناب محکم و دو دستی چسبید به اون.
چند روز بعد مردم کوهنوردی رو پیدا کردند که بدنش از طنابی آویزان بود وبه دلیل سرما زدگی مرده بود در حالی که فقط یک متر تا زمین فاصله داشت.
آره عزیز دلم تو همه مراحل زندگی به کسی توکل کن وتکیه کن که مراقبت باشه.
کسی که از همیشه در دسترس باشه همه جا جواب بده وقدرت پشتیبانی از تو رو داشته باشه.
و اطمینان واعتماد داشته باش که اون به طور حتم حمایتت میکنه.
پس بیا همت کنیم و بی دغدغه شروع کنیم.
آخه یک بزرگ مهربون هست که بتونیم بهش دلگرم باشیم
من که توکل کردم بهش
دعا می کنم که هیچ گاه چشمهای کهربایی تو را در انحصار قطره های اشک نبینم وتو برایم دعا کن که ابر چشمهایم همیشه برای تو ببارد
دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم و تو برایم دعا کن که هرگز بی تو نخندم
دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را داردهمیشه از حرارت عشق گرم باشد و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچ گاه در دستی به جز دست تو گره ندهم
من برایت دعا می کنم که گلهای وجود نازنینت هیچ گاه پژمرده نشوند ٬برای شاپرکهای باغچهء خانه ات دعا می کنم که بالهایشان هرگز محتاج مرهم نباشند
من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچ گاه غروب نکند و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی
پس برایم دعا کن ٬ دعا کن
که خورشید آسمان زندگیم هیچ گاه غروب نکند
به چه زبانی بگویم دوستت دارم گلم![]()
![]()
![]()
![]()
بنویس از عشق عزیزم
ای تو نویسنده روزگار ، ای تو عشق موندگار ، ای عزیز دلبرم ، ای نفس جان من
ای تو امید زندگی ، ای هستی دنیوی ، ای مهتاب عشق من ، ای باران خون من
تو که عاشقی ، تو که دلداده ای ، تو که قلبت را به من سپرده ای چرا باید از تنهایی
بنویسی تنهایی راه دیگری است ، تنهایی ساز دیگری است ، تو که عاشقی از عشق
بنویس عزیزم از عشق بنویس تا عاشقان با خواندن متنهایت درس عبرت بگیرند و با
خواندن متنها خون حسادت نسبت به تو در رگهایشان جاری شود خودت را نشان
بده ای عشق من ، با نوشتن کلام مقدس عشق بر روی کاغذ سفید زندگی بنویس از عشق
تا شاعران با خواندن شعرهایت شرمنده شوند ، درمانده شوند ، بازنشسته شوند
تو که معنی عشق پاکی ، تو که مظهر تمام زیبایی هایی ، از خودت بنویس ، از آن
چهره زیبایت بنویس ، بنویس تا آن شعرت واقعی ترین شعر قصه ها شود
عزیزم تنهایی را کنار بگذار ! تا من را داری تنهایی را در کنج دلت آزاد کن
نگذار تنهایی در گوشه قلبت اسیر بماندتو که تمام زیبایی های عاشقی در کنج دلت
خلاصه می شود ، و تمام این زیبایی ها در خانه دل تو دیده می شوند ، چرا باید این
همه زیبایی ها را در خانه دلت اسیر کنی و آنها را ابراز نکنیعزیزم قلبت را
رو کن ، احساست را نمایان کن . بگذار همه ببینند که تو چقدر محشریبنویس از
عشق تا من نیز به تو افتخار کنم ، و به قلبم حسودی کند که چنین عشقی نصیبش
شده است عزیزم هر آنچه می توانی بنویس از کلام مقدس عشقای یار مهربان من ،
ای عشق بی پایان من ، ای شادی این دل من ، ای ساحل دریای من ، ای عاشق
دلچاک من ، ای مهتاب این شبهای من ، ای خورشید روشن بخش من ، ای نور دل
دیده من ، ای سخن هر عشق من ، ای درد بی در مان من بنویس هر چه در دلت
می جوشد ، آن چشمه جوشان دلت را که از عشق می جوشد در تپه عاشقی رها کن ،
تا آن آبهایی که از عشق و محبت در تپه دلت می جوشد در این جان خسته سرازیر
شود و تبدیل به دریایی پر از کلام عشق و عاشقی شودای لیلی من ، بنویس از من
مجنون خسته ، بنویس از این مجنون دلشکسته ، بنویس از من عاشق ، نه از تنهایی
سارق زمانه تنهایی گذشت ، تنهایی رفت و دل در آنجا خانه کرد ، این دل عاشق و
دلسوخته من درآنجا خانه کرد ! از دل من و از دل خودت ، و از خاطرات شیرین
گذشته مان بنویس تا دلم کمی آرام بگیرد بر این عشق پاکمان قسم ، بر این لحظه های
مقدس عاشقی مان قسم که وقتی شعرهای تنهایی تو را میخوانم اشک از چشمانم
سرازیر می شود و شمع امید در دلم خاموش می شود ، میدانم تو که دوست نداری
اشکهای مرا ببینی پس بنویس از عشق تا دلم آرام آرام و امیدوارتر شود!
منتظرم بنویس از همان کلام رویایی
ژ

شب قدر شب خداست که درآن تمام ملائکه و افضل آنها روح به زمین مىآیند و با حضور
در پیشگاه آقا امام زمان(عج) تمام امور را به حضرت تقدیم مىدارند. این شب،
شب اتصال زمین به آسمان است و شب یافتن کلید هستى.
شب قدر، شبى است که در آن تقدیر خلق و اجتماع تعیین و با ارائه به محضر مقدس
حضرت مهدى (عج) صلاحیت آن امور تأیید و یا رد می شود .
شب قدر معادل هزار ماه و یا به عبارتی ۸۴ سال است و هر کس به اندازه قدر خویش
این ارزشهای این شب را درک مىکند.
دراین شب فاصله زمین و آسمان به حداقل مىرسد، دعاى بندگان مستجاب مىشود و درهاى
غفران الهى به روى بندگان باز است.
انسانهایی که قدر و ارزش فرصتها را می دانند با آگاهی از برکت این شب فرخنده،
با تمام وجود به منظور کسب فیوضات الهی تلاش می کنند، روح را صفا داده و خود
را براى درک سرنوشت خوب، روزى حلال و حوادث دلپذیر روحانى و معنوى آماده
می کنند .
شب قدر، شب تقدیر پروردگار است و درعین حال شب تصمیم انسانهایى که مىتوانند در
این شب خود را آماده براى تبعیت از اسلام عزیز و قرآن کریم کنند .
شب قدر، شب بریدن ازغیر خدا و پیوستن به معبود است.
مومنان اين شبها را به راستي قدر ميدارند و با زلال اشك، غبار روح را شست وشو
ميدهند و با نيايش و دعا و تدبر در آيات الهي حلقههاي گسيخته ارتباط خويش با ذات حق
را ترميم ميكنند.
این روزها و شبها مسجد کوفه داغدار می شود و تا ابد رخت سیاه بر تن کعبه میکند.
هنوز هم شب داغدار و سیه پوش علیست.
امشب قرار است چه بر سر قرآن ناطق بیاید؟؟؟
از کعبه ی ولادت تا محراب شهادت فاصله ای از نور بود که طی کرد و همانند بسیاری
از صفاتش منحصر به فرد بود.
اللهم العن قتلة امیرالمومنین علیه السلام.![]()
![]()

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...
کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...
میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود
میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...
انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...
شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما
لطفا برای خواندن بقیه این متن به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید
ادامه مطلب
خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت…
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟!
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای :
او بايد کاملا قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند .
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد .
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد!!!
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟!!
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند !
يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد، از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند، بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد ...
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگيرد : اين همه کار برای يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد !
خداوند فرمود : نمی شود! چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم. او می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج ساله را وادار کند دوش بگيرد.
فرشته نزديک شد و به زن دست زد :اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی !
- بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چيزی شد و به گونه زن دست زد : ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد !!!
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است !
فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟!
خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد : شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا حيرت انگيزند ...
زن ها قدرتی دارند که همه را متحير می کند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند، ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جيغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گريه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ايستند.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، « نه » نمی پذيرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قيد و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و وقتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.
در مرگ يک دوست، دلشان می شکند.
در غم از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند، با اين حال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد.
می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته ای را التيام بخشد.
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند.
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند.
و خداوند بزرگ ، داناي اسرار است …

خدا
وقتی با تو سخن می گویم
پرنده ای را می مانم که بال بر پهنه آسمان آبی و بی کران گسترده است و پرواز می کند.
وقتی با تو سخن می گویم
چونان گلی هستم که گلبرگ هایش زندگی را شکوفا می کند.
وقتی با تو سخن می گویم
موج سرکش ولی پاکی هستم که توفنده از دریا بر ساحل می کوبد.
وقتی با تو سخن می گویم
رنگین کمانی پس از بارانم که با افتخار و پر غرور رنگهایش را نشان می دهد و به رخ می کشد.
وقتی با تو سخن می گویم
گویی همه فرشتگان خدا ما را به نظاره می نشینند و عشق را در آدمی می ستایند.
کلمات نمی توانند عشق مرا به تو بیان کنند یا حتی کم از آن را گویا نشان دهند.
احساس از درون من می جوشد و مرا و هستی مرا در خود غرق می سازد اما هنگامی که می خواهم آن را به تو بگویم ویا بنویسم کلمات یارای آن را ندارند و نمی توانند ذره ای از عمق احساس شگفت انگیز مرا بیان سازند.
شاید رساترین واژه همین عشق باشد پس بگذار یک بار دیگر بگویم بیش از عشق بر تو عاشقم.
العشق، ما العشق و ما ادریک ما العشق
سخن های زیادی در باب چیستی عشق شنیده و خوانده ام. از افسانه های کهن سرزمین ایران تا داستان های عاشقانه دیگر ملل. خود نیز با عاشقان و یا لااقل مدعیان عشق فراوانی سخن گفته ام. هر کس در بیان ماهیت عشق چیزی می گوید؛ یکی روی زیبای معشوق را بهانه عشق می آورد و یکی نجابتش را و آن دیگری ملاحت محبوب را. یکی از سیمین بر بودن و دلربا بودن یار می گوید و یکی از کمالات و حسن درون او. با این همه هیچ عاشقی تاکنون نتوانسته است دلیل کافی بر علت عشقش بیابد یا بر زبان آورد و همه آن چه که برهان عشق و عاشقی می گویند جز بهانه هایی برای کوته کردن زبان دیگران بیش نیست. از همین روی است که درک عشق برای آنان که شیدایی عاشق را می بینند همیشه ناممکن است و گاه برای فراموش کردن معشوق، به عاشق پیشنهاداتی می دهند از آن دست که خسرو به فرهاد داد و او را به کنیزی از کنیزکان شاه که در زیبایی سرآمد و در ملاحت شهره بود حوالت داد و یا خواستند عشق مجنون را به دخترکانی زیباتر و رعناتر از لیلی معطوف سازند؛ ولی آن گاه که فرهاد در پاسخ پیشنهاد خسرو گفت: "کنیز شاه ارزانی خود باد و آشفتگی عشق شیرین را از آسایش در کنار پیشکش شاه هزاران بار بیشتر دوست دارم" خسرو نتوانست دریابد که مگر در شیرین چیست که فرهاد چنین دلداده اوست؟ و یا وقتی مجنون به اطرافیان خود گفت: "باید از چشم مجنون بنگرید تا بدانید که لیلی کیست."
و کیف تری لیلی بعین تری به
سواها و ما طهرتها بالمدامع
"چگونه لیلی را با همان چشمی می نگری که در دیگران می نگری در حالی که چشمانت را با آب چشمانت نشتسته ای؟"
و باز هم دیگران نمی توانستند دلیل شوریدگی مجنون را بیابند و قانع شوند.
عرفای بزرگ ما نیز در تفسیر عشق سخن ها گفته اند و شاید یکی از بهترین آن ها را روزبهان بقلی در عبهر العاشقین اورده است: "ارواح قدسی در بلاد بدایت و در شهرستان عزت نزدیک سرادق حضرت، یکدیگر را دیده بودند و از رویت آثار حق که در روی یکدیگر دیده بودند از تاثیر آن حسن و مشابهت صفات، با هم الفت گرفته بودند و چون در این عالم آیند و به همان چشم یکدیگر را باز بینند، از غلبه اهلیت و تعریف عقل کلّ و قرابت جان با جان در زجاجه قبه صورت از روزنه جان به چشم معارف در جان یکدیگر بینند و به نور فراست یکدیگر را باز شناسند و بر یکدیگر عاشق شوند."
اما من بر این گمانم که هر آن چه عاشقان و عارفان اندر باب عشق و برهان عاشقی گفته اند، جز تخمین های بشری و آن چه روانشناسان امروزین در باره آن گویند جز تفلسف های بی دلیل نیست و عشق و ماهیت آن جز آن کس که عاشق است درنیابد و بیان آن با زبان بشری نتوان کرد. و عجب دارم از آنان که جان آدمی را نشناخته و داغ عشق بر سینه نداشته، برای سوختن جان در کوره داغ و سوزان عشق تفسیر و تعبیر گویند.




