<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عشق من دوستت دارم</title>
<link>http://dosetdaramkhanomi.blogfa.com/</link>
<description>عشق تنها</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 03 Jun 2009 06:55:16 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>به اندازه فاصله زانو تا زمين! </title>
<link>http://dosetdaramkhanomi.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;روزي دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسيدند: &lt;BR&gt;&quot; فاصله بين دچار يك مشكل شدن تا راه حل يافتن براي حل مشكل چقدراست؟&quot; &lt;BR&gt;استاد اندكي تامل كرد و گفت: &lt;BR&gt;&quot;فاصله مشكل يك فرد و راه نجات او از آن مشكل براي هر شخصي به اندازه فاصله زانوي او تا&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;زمين است!&quot; &lt;BR&gt;آن دو مرد جوان گيج و آشفته از نزد او بيرون آمدند و در بيرون مدرسه با هم به بحث و جدل &lt;BR&gt;پرداختند. اولي گفت:&quot; من مطمئنم منظور استاد معرفت اين بوده است كه بايد به جاي روي زمين &lt;BR&gt;نشستن از جا برخاست و شخصا براي مشكل راه حلي پيدا كرد. با يك جا نشيني و زانوي غم در &lt;BR&gt;آغوش گرفتن هيچ مشكلي حل نمي شود. &quot; &lt;BR&gt;دومي كمي فكر كرد و گفت:&quot; اما اندرزهاي پيران معرفت معمولا بارمعنايي عميق تري دارند و به &lt;BR&gt;اين راحتي قابل بيان نيستند. آنچه تو مي گويي هزاران سال است كه بر زبان همه جاري است و &lt;BR&gt;همه آن را مي دانند. استاد منظور ديگري داشت.&quot; &lt;BR&gt;آندو تصميم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معناي جمله اش را بپرسند. استاد با ديدن مجدد &lt;BR&gt;دو جوان لبخندي زد و گفت: &lt;BR&gt;&quot; وقتي يك انسان دچار مشكل مي شود. بايد ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتي است كه انسان در مقابل كائنات و خالق هستي زانو مي زند و از او مدد مي جويد. &lt;BR&gt;بعد از اين نقطه صفر است كه فرد مي تواند برپا خيزد و با اعتماد به همراهي كائنات دست به &lt;BR&gt;عمل زند. بدون اين اعتماد و توكل براي هيچ مشكلي راه حل پيدا نخواهد شد. باز هم مي گويم &lt;BR&gt;فاصله بين مشكلي كه يك انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بين زانوي او و زميني است كه برآن &lt;BR&gt;ايستاده است!&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 03 Jun 2009 06:55:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dosetdaramkhanomi&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>dosetdaramkhanomi</dc:creator>
<guid>http://dosetdaramkhanomi.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نیایشی زیبا از&quot;جک ریمر&quot;یکی از نویسندگان معاصر</title>
<link>http://dosetdaramkhanomi.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&quot;خداونداما نمی توانیـم به درگاه تـو دعا کـنیم تا جنگ را پایان بخشی،زیرامی دانیـم دنیا را به ایـن شکـل آفـریده ای و انسان خود قادر است جادۀ  صلح را هموار کند.&quot; &lt;BR&gt;&quot;خداوندا ما نمی توانیم دعا کنیم قحطی و گرسنگی را از بیـن ببـری،زیرا مـنابعی به ما عـطا کرده ای که در صـورت استفادۀ عاقلانه از آن می تواند تمام دنیا را تغذیه کند.&quot; &lt;BR&gt;&quot;خداونداما نمی توانیم دعا کنیم تبعیض نژادی را ریشه کن کنی، زیرا به ما دیدۀ بصیرت داده ای تا بتوانیم خوبی ها ی تمام انسانها را ببینیم.&quot;&lt;BR&gt;&quot;خداوندا ما نمی توانیم به درگاهت دعا کنیم به ناامیدی هایمان پایان بخشی،زیراتوانایی از بین بردن نابسامانی ها را به ما عطاکرده ای.&quot;  &lt;BR&gt;&quot;خداوندامانمی توانیم دعاکنیم بیماری را ریشه کن کنی،زیرابه ماقدرت تفکرداده ای تابه وسیلۀ آن راه علاج بیماریها راکشف کنیم.&quot; &lt;BR&gt;بنابراین به درگاهـت دعا خواهـیم کرد،به ما شـهامـت،قـدرت،اراده،آگاهی ،عـزمی راسـخ،صبـر،ایـمان وتاب تحمـل سخـتی ها را عطا کنی تا دیگـرلازم نباشـد بگوییـم،خدایا ما را به آرزوهایمان بـرسـان&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 21 May 2009 06:51:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dosetdaramkhanomi&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>dosetdaramkhanomi</dc:creator>
<guid>http://dosetdaramkhanomi.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تله موش </title>
<link>http://dosetdaramkhanomi.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باشد  ...   &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »!  &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»  &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.» &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟  &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد.. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.  &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .»  &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.  &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.  &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;B&gt;نتيجه &lt;/B&gt;: &lt;B&gt;اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن ؛ شايد خيلي هم بي ربط نباشد ...!!&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 10 May 2009 11:57:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dosetdaramkhanomi&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>dosetdaramkhanomi</dc:creator>
<guid>http://dosetdaramkhanomi.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پل های زندگی</title>
<link>http://dosetdaramkhanomi.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;سال هاي سال بود كه دو برادر در مزرعه اي که از پدرشان به ارث رسيده بود با هم زندگي ميکردند. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;يک روز به خاطر يک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زياد شد و كار به جايي رسيد كه از هم جدا شدند.&lt;BR&gt;از دست بر قضا يک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتي در را باز کرد، مرد نجـاري را ديد. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;نجـار گفت: من چند روزي است که دنبال کار مي گردم، فکرکردم شايد شما کمي خرده کاري در خانه و مزرعه داشته باشيد، آيا امکان دارد که کمکتان کنم؟ &lt;BR&gt;برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من يک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسايه در حقيقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و اين نهر آب بين مزرعه ما افتاد. او حتماً اين کار را بخاطر کينه اي که از من به دل دارد، انجام داده است . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداري الوار دارم، از تو مي خواهم تا بين مزرعه من و برادرم حصار بکشي تا ديگر او را نبينم.نجار پذيرفت و شروع کرد به اندازه گيري و اره کردن الوار. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;برادر بزرگ تر به نجار گفت: من براي خريد به شهر مي روم، آيا وسيله اي نياز داري تا برايت بخرم؟نجار در حالي که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چيزي لازم ندارم !&lt;BR&gt;هنگام غروب وقتي کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاري در کارنبود. نجار به جاي حصار يک پل روي نهر ساخته بود !!! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;کشاورز با عصبانيت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي؟&lt;BR&gt;در همين لحظه برادر کوچک تر از راه رسيد و با ديدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روي پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي کندن نهر معذرت خواست.&lt;BR&gt;وقتي برادر بزرگ تر برگشت، نجار را ديد که جعبه ابزارش را روي دوشش گذاشته و در حال رفتن است...کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد.نجار گفت: دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست که بايد آنها را بسازم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 10 May 2009 11:54:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dosetdaramkhanomi&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>dosetdaramkhanomi</dc:creator>
<guid>http://dosetdaramkhanomi.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اخه زن ....</title>
<link>http://dosetdaramkhanomi.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;پسر کوچک از مادرش پرسيد: چرا گريه ميکني؟&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; مادرش گفت: چون من زن هستم. پسر بچه گفت: من نمي‌فهمم. مادر گفت: تو هيچ‌گاه نخواهي فهميد. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسيد که چرا مادر بي‌دليل گريه ميکنند؟ پدرش تنها توانست به او بگويد: تمام زنان براي «هيچ چيز» گريه ميکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به يک مرد تبديل شد ولي هنوز نمي‌دانست که چرا زنها بي‌دليل گريه ميکنند. بالاخره سوالش را براي خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را ميداند. او از خدا پرسيد: خدايا، چرا زنان به آساني گريه ميکنند؟ خدا گفت: زماني که زن را خلق کردم ميخواستم او موجود به خصوصي باشد بنابراين شانه‌هاي او را آنقدر قوي آفريدم تا بار تمام دنيا را به دوش بکشد. و همچنين شانه‌هايش آن قدر نرم باشد که به بقيه آرامش بدهد و من به او توانايي دادم که در جايي که همه از جلو رفتن نااميد شده‌اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود. به او توانايي نگهداري از خانواده‌اش را دادم حتي زماني که مريض يا پير شده است بدون اين که شکايتي بکند. به او عشقي داده‌ام که در هر شرايطي بچه‌هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند. به او توانايي دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش کند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد. به او اين شعور را دادم که درک کند يک شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي‌رساند اما گاهي اوقات توانايي همسرش را آزمايش ميکند و به او اين توانايي را دادم که تمامي اين مشکلات را حل کرده و با وفاداري کامل در کنار شوهرش باقي بماند. و در آخر به او اشکهايي دادم که بريزد. اين اشکها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني که به آنها نياز داشته باشد. او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشک ميريزد. خدا گفت: مي‌بيني پسرم، زيبايي يک زن در لباسهايي که مي‌پوشد نيست. در ظاهر او نيست و در شيوه آرايش موهايش نيست و بلکه زيبايي يک زن در چشمهايش نهفته است. زيرا چشمهاي او دريچه روح اوست و قلب او جايي است که عشق او به ديگران در آن قرار دارد .&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 10 May 2009 11:50:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dosetdaramkhanomi&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>dosetdaramkhanomi</dc:creator>
<guid>http://dosetdaramkhanomi.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وزن دعای خالص</title>
<link>http://dosetdaramkhanomi.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;زني با لباسهاي كهنه و نگاهي مغموم، وارد خواروبار فروشي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; محل شد وبا فروتني از فروشنده خواست كمي خواروبار به او بدهد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;وي گفت كه شوهرش بيمار است و نمي­تواند كار كند، كودكانش هم بي­غذا مانده­اند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;فروشنده به او بي­اعتنايي كرد و حتي تصميم گرفت بيرونش كند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; زن نيازمند باز هم اصرار كرد. فروشنده گفت نسيه نمي­دهد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي­شنيد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; به فروشنده گفت: ببين خانم چه مي­خواهد خريد او با من. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;فروشنده با اكراه گفت: لازم نيست، خودم مي­دهم! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;-  فهرست خريدت كجاست؟ آن را بگذار روي ترازو،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;زن لحظه­اي درنگ كرد و با خجالت، تكه كاغذي از كيفش درآورد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;و چيزي روي آن نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;همه با تعجب ديدند كه كفه ترازو پايين رفت. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;خواروبار فروش باورش نمي­شد اما از سرناباوري، به گذاشتن كالا &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;روي ترازو مشغول شد تا آنكه كفه­ها با هم برابر شدند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;در اين وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوري، تكه كاغذ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته است. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;روي كاغذ خبري از فهرست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود كه نوشته بود: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;اي خداي عزيزم! تو از نياز من باخبري، خودت آن را برآورده كن. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;فروشنده با حيرت كالاها را به زن داد و در جاي خود مات و مبهوت نشست. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;زن خداحافظي كرد و رفت و با خود انديشيد:  &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;فقط خداست كه مي­داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است...&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 10 May 2009 11:45:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dosetdaramkhanomi&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>dosetdaramkhanomi</dc:creator>
<guid>http://dosetdaramkhanomi.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>راهی متفاوت برای ابراز عشق</title>
<link>http://dosetdaramkhanomi.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی »&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;را راه بیان عشق می دانند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; داستان کوتاهی تعریف کرد:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;ببر رفت و زن زنده ماند..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.ا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;زپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 10 May 2009 11:35:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dosetdaramkhanomi&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>dosetdaramkhanomi</dc:creator>
<guid>http://dosetdaramkhanomi.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تلاش پسركی 12 ساله برای نجات مادرش از تن فروشی </title>
<link>http://dosetdaramkhanomi.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot; size=4&gt;&lt;FONT size=6&gt;سلام بچه ها حالتون چطوره&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot; size=5&gt;بچه ها این مطلب رو از یکی از بچه ها گرفتم واقعیت هم داره &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot; size=5&gt;این مطلب و به زبان رفیقم می نویسم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;georgia,times new roman,times,serif&quot; size=4&gt;&lt;FONT size=5&gt;شاید تحمل خواندن این مطلب را نداشته باشید ولی بد نیست که بخوانید!!&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt;تلاش پسركی 12 ساله برای نجات مادرش از تن فروشی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4 گفت.&lt;br زندگیش دردناك راز ترین خصوصی از برایم كه ای ساله ١٢ پسر گویم. می را «امین» كی؟ و زد؟ خواهد فریاد اش فروخورده بغض چگونه&gt;غالبا&quot;این منم كه بدنبال خبر و ماجرا می روم ولی گاهی هم خبر و ماجرا به سراغم می آید! مثل این ماجرا كه با یك s.m.s اشتباهی به سراغم آمد!&lt;BR&gt;ده دوازده روز قبل پیامكی روی تلفن همراهم گرفتم كه «فوری با من تماس بگیر! مهمه!» شماره آشنا نبود اما بهتر دیدم تماس بگیرم.پسركی جواب داد و قبل از هر چیز حرفهایش را قطار كرد.گفت:«من امین پسر سیمین هستم. (اسامی را تغییر داده ام). این s.m.s رو برای همه اسمهایی كه توی موبایل مامانم بود فرستادم تا به همه مشتریاش بگم تو رو خدا دیگه بهش زنگ نزنید.»&lt;BR&gt;راستش فكر كردم شاید مادرش،فروشنده یكی از مغازه های محل باشد! اما یادم نمی آمد شماره ام را به فروشنده ای داده باشم.پرسیدم:« مادر شما چی میفروشن پسرم؟»كمی مكث كرد.بعد با خجالت و آرام گفت: «تنش رو!» اول شوك شدم.اما زود مسلط شدم و كمی آرامش كردم و بهش اطمینان دادم مادرش را نمی شناسم و شماره را اشتباه گرفته است.اما از چیزی كه پسرك درباره مادرش گفته بود،هنوز بهت زده بودم.«تنش رو می فروشه»! باقی حرفهایش را دیگر نمی شنیدم. اما دست آخر چیزی گفت كه یقین كردم باید او را ببینم!&lt;BR&gt;امین یك پسر «ایرانی» است.ایرانی. این را حتی برای «یك لحظه» هم فراموش نكنید.هنوز نمی دانم این پسر، چرا اینقدر زود بمن اطمینان كرد؟ گرچه اطمینانش بیجا نبود و من واقعا&quot; به قصد كمك به دیدنش رفتم. و اگرچه بعد از حدود ٩ روز،هنوز هیچ كمكی نتوانسته ام به او و خانواده اش بكنم.با اجازه خودش، ماجرا و اسامی را با مختصری «ویرایش و پوشش» نقل می كنم تا نه اسمها و نه مكانها،هویت او را فاش نكند.پس امین یك اسم مستعار است برای پسری كه مرا «امین» خود و امانتدار رازهایش دانست.پسری كه بعدا&quot;دلیل اعتمادش را گفت:«صدای شما، یه طوری بود كه بهتون اعتماد كردم.با اینكه چندتا مرد دیگه ای كه بهم زنگ زدن،فحش دادن و داغ كردن، اما شما عصبانی نشدین و آرومم كردین.همون موقع حس كردم نیاز دارم با یك بزرگتر حرف بزنم!یكی كه مثل پدر واقعی باشه.بزرگ باشه نه اینكن هیكلش گنده شده باشه!» حس كردم پسرك باید خیلی رنج كشیده باشد كه اینطور پخته و بزرگتر از سنش بنظر می آید. امین حدود ٢ ماه پیش فهمید مادرش، شروع به «تن فروشی» كرده است! مادرش كه «یك تنه» سرپرستی او و خواهر كوچكترش را برعهده دارد و زن جوانی است كه امین می گوید «زنی معصوم مثل یك فرشته» است.اما اگر شما جزو جمعیت پانزده میلیونی فقیر این مملكت نیستید، لابد اینجا و آنجا «شنیده اید» كه در این سرزمین، «خط فقر» به چنان جایی رسیده كه فرشته های بسیاری به تن فروشی مجبور شده اند! امین از روز اولی كه مادرش بالاخره مجبور شد خودفروشی كند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه رفت،خاطره سیاهی دارد.می گوید «خاطره سیاه»! و این تركیبی نیست كه یك بچه ١٢ ساله به كار ببرد، حتی اگر مثل او «باهوش و معدل عالی» باشد! اما غم، همیشه مادر شعر است.اندوه،مادر سخنانی است كه گاه به شعر شبیه اند! و گاه خود شعرند..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;امین گفت آن روز مادرش دیگر ناچار بود، زیرا «هیچ هیچ هیچ راهی برای سیر كردن من و خواهر ٨ ساله ام سراغ نداشت»!&lt;BR&gt;مادر بیچاره و مستأصل،پیش از رفتن به خیابان و شروع فحشاء، حتی نماز هم خوانده بود و این طنز سیاه روزگار ماست. او كلی با خدایش حرف زده و نجوا كرده بود! شاید از خدا اجازه خواسته تا این گناه ناگزیر را انجام دهد! یا شاید پیشاپیش استغفار و توبه كرده! كسی نمی داند! شاید هم خدایش را سرزنش می كرده است!كاش می شد فهمید او با خدا چه ها گفته است؟ در شبی كه قصد كرده برای نجات فرزندانش از زردی و گرسنگی، به آن عمل تن دهد.این سئوال بزرگ همیشه در ذهن من هست كه او با خدا چه ها گفته است؟&lt;BR&gt;بعد به قول امین با دلزدگی و اشكی كه تمام مدت از بچه هایش پنهان می كرد،كمی به خودش رسید و خانه و خواهر كوچكتر را به امین سپرد و رفت! امین مطمئن شده بود مادرش تصمیم سخت و مهمی گرفته است.چون در آخرین نگاه،بالاخره خیسی چشمان مادر بیچاره را دید.&lt;BR&gt;چند ساعتی گذشت. خواهرش خوابید ولی امین با نگرانی،چشم براه ماند: « حدود ١٢ شب مامانم كلید انداخت و اومد تو! ظاهرش خیلی كوفته و خسته تر از وقتای دیگه ای بود كه برای پیدا كردن كار یا پول یا خریدن جنس قرضی بیرون می رفت و معمولا&quot; سرخورده و خسته برمی گشت. مانتوش بوی سیگار می داد.مادرم هیچوقت سیگار نمی كشه.با اینكه نا نداشت،ولی مستقیم رفت حمام. رفتم روسری و مانتوشو بو كردم. مطمئن شدم لباسهاش بوی مرد میدن.از لای كیفش یه دسته اسكناس دیدم! با اینحال یكهو شرم كرده.از اینكه درباره مامان خوبم چنین فكر بدی كرده ام، خجالت كشیدم.گفتم شاید توی تاكسی،بوی سیگار گرفته باشد!گفتم شاید پولها را قرض كرده باشد! اما یكهو از داخل حمام،صدای تركیدن یك چیز وحشتناك بلند شد. بغض مامان تركید و های های گریه اش بلند شد...»&lt;BR&gt;دو جوان كه در آن شب، فقط به اندازه اجاره ٢ماه خانه خانواده امین، گراس و مشروب و مخدرمصرف كرده بودند،طبیعتا&quot; آنقدرها جوانمرد نبودند كه از یك «مادر مستأصل» بگذرند و او را بدون آزار و با اندكی كمك و امیدبخشی از این كار پرهیز دهند.&lt;BR&gt;امین از آن شب كه مادر را مجاب كرد با او صادق باشد و همه چیز را از او شنید،دنیای متفاوتی را پیش روی خود دید. بقول خودش این اتفاق،یك شبه پیرش كرد.او دیگر نه تمركز درس خواندن دارد و نه دلزدگی و بدبینی،چیزی از شادابی یك نوجوان دوازده ساله برای او باقی گذاشته است.امین آینده ای بهتر از این برای خواهر كوچكش نمی بیند كه روزی،به زودی، او نیز به تن فروشی ناگزیر شود.&lt;BR&gt;چند بار؟ چند بار كبودی آزار مردان غریبه را روی بازوها و پای مادرش دیده باشد،كافی است؟ چند بار دیوانه شدن و به خروش آمدن مادرش را دیده باشد، كافی است تا چنان تصمیمی بگیرد؟ امین كلیه خود را به معرض فروش گذاشته است.اما می گوید تا می بینند بچه ام،پا پس می كشند و گواهی از بزرگترهایم می خواهند:«نه! اینطور نمی شه!»امین می خواهد بداند آیا می تواند كار بزرگتری بكند؟ كاری كه مادر فرشته خو و خواهركش را، برای همیشه از این منجلاب نجات بدهد؟&lt;BR&gt;او واقعا&quot; دارد تحقیق و بررسی می كند كه آیا می تواند اعضای بدنش را تك به تك پیش فروش كند؟ و آیا می تواند به كسی اطمینان كند كه امانتدارانه، بعد از مرگش، اعضایش را تك به تك به بیماران بفروشد و پولشان را بگیرد و با امانت داری به مادر و خواهرش بدهد؟و اینكه چگونه مرگی، كمترین آسیبی به اعضای قابل فروشش خواهد رساند؟ تصادف؟ سم؟ سیم برق؟&lt;BR&gt;شاید برای یافتن آن فرد امانتدار، او حاضر شد راز بزرگش را بمن بگوید.منی كه كشش درك انجام چنین كاری را از یك پسربچه نداشتم تا آنكه از نزدیك دیدم.و وقتی دیدم، آرزو كردم كه ای كاش روزگار از شرم این واقعه، به آخر می رسید.&lt;BR&gt;از او خواسته ام فرصت بدهد شاید فكری كنم.شاید راهی باشد.از وقتی كه با حرفه ام آشناتر شده،اصرار دارد خودم این مسئولیت را قبول كنم و «وكیل بدن» او شوم! خودش این عبارت را خلق كرده. «وكیل بدن»! ذهن این پسر دوست داشتنی، سرشار از تركیبهای تازه و كلمات بدیع و زیباست.&lt;BR&gt;در شروع،سئوالم این بود كه امین ١٢ ساله كی و چطور بغضش را فریاد خواهد زد؟ و حال می پرسم وقتی بغض او و امثال او تركید،این جامعه ما چگونه جامعه ای خواهد شد؟و چه چیزی از آتش خشم فریاد او در امان می ماند؟ذهنم بیش از گذشته درگیر این نوع «بدن فروشی» شده و كار این پسر را، یك فداكاری «پیامبرانه» می دانم كه پیام بزرگی برای همه ما و شما دارد.این روزها دایم دارم به راهها فكر می كنم.آیا راهی هست؟&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=6&gt;واقعا دردناک این چه جامعه ای هستش ما داریم ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Apr 2009 10:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dosetdaramkhanomi&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>dosetdaramkhanomi</dc:creator>
<guid>http://dosetdaramkhanomi.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه سوال از شما دارم؟</title>
<link>http://dosetdaramkhanomi.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;سلام به دوستان عزیزی که به وبلاگ من سر میزنین &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;تا حالا حتما متوجه شدین که موضوع وبلاگ من چیه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;موضوع وبلاگ من درباره عشق عشق عشق عشق.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;فقط عشق.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;من می خوام نظر شما رو درباره عشق بدونم به نظر شما واقعیات داره &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;عشق چیه ؟ چه جوریه؟  چه حسی داری وقتی عاشقی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;ازتون می خوام که جواب سوال منو بدین&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;قربون همتون&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Apr 2009 10:10:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dosetdaramkhanomi&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>dosetdaramkhanomi</dc:creator>
<guid>http://dosetdaramkhanomi.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دست نوشته های من</title>
<link>http://dosetdaramkhanomi.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;سلام به دوستان عزیزی که به وبلاگ من حقیر سر میزنید ونظر نمیزارین&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;من چند وقت نبودم . چون داشتم ۱ چیز زیبا اماده میکردم که باید دانلودش کنید فایلش زیاد نیست حدود ۵۰۰ کیلو بایت هم نمیشه ولی خیلی زیباست به نفع شماست که بردارین چون تجربه من هستش تو چند سال اخیر.بعضی نوشته هاش از روی ۱ کتاب زیباست که دلم نیومد بیخیالش بشم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://man-mibosamet.persiangig.com/boynumber7.pdf&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=6&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;دانلود کنید&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt;در ضمن پسوردش اسم وبلاگ منه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt;dosetdaramkhanomi&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;نظر یادتون نره&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Mar 2009 13:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dosetdaramkhanomi&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>dosetdaramkhanomi</dc:creator>
<guid>http://dosetdaramkhanomi.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
